دوشنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۸۶

Life Sucks... Or maybe Not!!!!!!

که چی؟؟؟؟؟ هیچی... دیروز هرچی صبحش بی حوصله بودم و بد... جاش بعدازظهرش آی خوش گذشت... آی خوش گذشت... اول رفتم به خودم رسیدم (واقعاً از اینکه به خودم برسم لذت میبرم... مثل اینکه برای خودم هدیه میخرم ... همیشه که نمیتونم به خودم هدیه انتلکچوآل و کتاب بدم... گاهی هم لازمه ظواهر رو بسازم جای باطن... اصلاً عاشق این بخش قضیه شدم شدید...)

بعدش هم جونم براتون با آبجکت آف مای آفکشن (سانازی رو میگم ها... با اون فیلمه اشتباه نگیرین!!!!!!) رفتیم شهرکتاب پایین و زمان از دست رفت و با آقای فراهانی فک زدیم و بحث اقتصادی کردیم و کلی چپ و راست کردیم تا ساناز خانوم ما رو کشیدن و بردن بالا... در بین همین بحث های آخر روشنفکری و جدی یک چند جلدی هم کتاب ابتیاع نمودیم که همان بانوی مورد بحث در مورد یکی اش حتماً خواهند نوشت و فقط بدانید که نویسنده اش خانوم "فاطمه رجبی" است!!!!!

فقره های دیگر اما کمی جسورانه تر بود و قرار شد که حتماً بگذاریم حنا خانوم و هم جزیره ایش بخوانند و ما را دعا کنند جهت ابتیاع موارد فوق! خودم بعداً چند کلامی در مورد کتاب داد سخن خواهم داد!

فقره دیگری که ابتیاع نمودیم یک عدد فیلم بسیار بسیار بسیار ... بود که نشانه آخر خلاف بودن ماست و یک چیزی تو مایه های سینما هم برو و سر کوچه هم واستا!!!! و حالا این شما و این هم ... "گلنار"!!!!!!!!!!!!!!! که البته همین یک فقره خلاف هم پا نداد و دی وی دی خراب بود و ... خلاصه که در خلاف شراکتی هم شانس نیاوردیم که نیاوردیم! خلاصه که از دیدار تپلی تنبلی و خاله قورباغه هم مجروم شدیم

هیچ نظری موجود نیست:

Stat