شنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۶

اندر حکایت سفر آن سه تن به زنجان

و طوطیان شکرشکن و راویان اخبار چنین حکایت کنند که...

آن سه تن {همانا شیختنا ساناز و خواهرانا و پروشات کبیره} پس از شور بسیار و یک فقره برنامه ریزی در غذاخوران "راز" و غیره در ساعت میمون سبعه الربع کم !!! روز هفتم از ماه دوم سنه 1386 عازم سفر زنجان گشتند (سلامتی خانوووومِ راننددددده صلوات!) و پس مقادیری تهران گردی در پی قطعه ای نان بالاخره در گوشه ای نانی یافتند (که البته مصرف نگردید هیچ از آنجا که شیختنا ساناز قبلاً نان سنگک ابتیاع نموده بودند جهت صبحانه) راهی بزرگراهی شدندی!

همچنان که در راه میرفتندی صحبت از دوستان نمودندی و جای سبزی گفتندی و خوردندی!!!! به مقادیر متنابه و از آنجا که برای آذوقه در اندیشه ابتیاع سس بودندی پس از شهرستان کرج ایستاندنی و مقادی متنابهی سس و پفیلا و کرانچی ابتیاع نمودندی... و باز به سفر ادامه میدادند و غیبت !! مینمودند تا بدانجا رسیدند که اندکی مانده به قریه قزوین بساط صبحانه بگسترانند کنار آبی و کامیونی و موتوری و ... و به بلع مشغول گشتند... از جمله بلعیات همانا نان سنگک بود و پنیر و کره و مربای آلبالو و کیک کشمش و چای و شکر و قهوه... و خلاصه چندان بخوردند که گمان میبردی دیگر بلع برایشان ممکن نیست ... در حیرتم از کرامات ایشان که قدرت بلع بسیار داشتندی و این ذره ای بیش نبود از قوت ایشان!

براه افتادند پس از آن در پی حضور کامیونی دیگر و میتاختند در هوای عالی و در همین حیث بحث باقلوا به پیش آمد و مولاتنا خواهری فرمودند که در قزوین باقلوا باید خرید و پس سر ماشین بدان سو کج نمودندی و گم شدندی در قریه اینک شهر قزوین. و از عجایب آن شهر این بود که شهری بود بس وسیع و هیچکس در آن نشانی نمیدانست جز سبزه میدان و مگر جز به زجر نشانی بیان نمیکردندی و شیختنا ساناز به تهدید به پیرمردی ترشروی بفرمود که : "اینجوری نگا نکن ازت آدرس میپرسم ها!" و از دیگر احوالاتی که بر ایشان در آن شهر رفت خبری در دست نیست جز آنکه گفتندی قزوین شهری بود ورودش با خودتان و خروجش با خدا!

وزان پی در راه قدیم رفتندی به سوی تاکستان و منازلی کشف نمودندی بسیار فریبا و از خود عکس بگرفتندی و در همین حالات بودندی که باران باریدن گرفت. و ایشان اندکی تر گشتند به لطف الهی... و بار بربستند و راهی شدند به سوی بزرگراه و اندکی بعد خود را در مقام گنبد سلطانیه یافتندی که راه برایشان بسته بود و نائل به زیارت نیامدندی.

و چون بر ساعت نهار به شهر زنجان درآمدندی و از غیب به مولاتنا خواهری سروش واصل گردید و همسفران را به "ستاره شب" رهنمون شدندی و جمیع همسفران نهار بلعیدندی و چون از خوردن چلوکباب سلطانی و بختیاری و کوبیده فارغ آمدندی و قصد سیاحت نمودندی آسمان غریدن بگرفت و باریدن آغاز کرد و ایشان چون راه اینچنین دیدند به سوی کاشانه خویش روان گردیدند ... مگر در راه نمانند به واسطه باران... که خطر ترکیدن وجود میداشت و بازگشت به طبیعت مشکل می نمود!
الغرض که مدتی نیز در بارانهای شدید به نوشیدن قهوه مبادرت ورزدیدند و چون چنین گشت طبیعت ایشان را الخصوص مولاتنا خواهری را به خویش میخواند همی و مولاتنا امتناع میورزید تا تهران! و در اندک زمانی باران چنان شدت گرفت که شیختنا ساناز دیدی نداشتند نسبت به جاده و راهوار از بهر میرفتند و پروشات کبیره تلاش مینمودندی تا با موسیقی ریتمیک از فشار روانی وارده بکاهند و افاقه نمینمود. (و الحق که شیختنا راننده ای هستند قابل و زنده بودن این سه فقره مدیون دست فرمان خوب ایشان است و بس!)
علی ای حال تمامی راه فلاشرهای خودروشان چشمک میزدی و برخی از ایشان از خیسی میلرزیدنی و خوش میگذراندی... و بدین منوال بود تا به کرج رسیدندی و ترافیک مسابقه فوتبال آغاز شدی و ایشان را ساعتی چند طول کشید تا به منزلگاه مقصود رسیدندی و غش کردندی!
----
ساناز جون قربون برم... دستت درد نکنه!

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۶

سردگمی های یک چهارشنبه

بعدازظهر بخیر.

بی حوصله ام و منتظر... امروز از صبح مشغول وارد کردن اعداد بوده ام و سرم از دیدن ارقام نجومی پیمانها سوت میکشد. از آن سو درگیر کارهای هرروزه هستم و خوراکی هایی که میاید و میرود!

نمیدانم چرا این روزها همش خانومهای چاقالوی پیچیده در چادر میبینم... از آن دستها که معمولاً توی شهرستانها پیدا میشوند و قل میخورند و تروفرز کار میکنند... خرید میکنند و چونه میزنند و بعد با یک بغل سبزی و یک زنبیل پر میروند که برای شوهرشان و بچه های سرخ و سفیدشان غذا بپزند و در حال غذا پختن سر این یکی داد بزنند که نکن و آن یکی را از تو کوچه جمع کنند و دختر را هم بنشانند سر سبزی که پس فردا که شوهر کرد نگویند چه مادر بی عرضه ای داشت!

خلاصه که جای شما سبز...

دلم برای تنهایی خودم تنگ شده!

5 آرزو

فاطیما جان دعوتم کرده 5 تا آرزوم رو بنویسم... من کلی آرزو دست یافتنی و دست نیافتنی که نمیتونم بینشون انتخاب کنم: ه
اول: یک خونه داشته باشم با حیاط بزرگ و شیروانی و اتاقهای بزرگ
دوم: تو همون خونه یک اتاق داشته باشم پر مخده و بالش و شرقی شرقی و یک اتاق دو طبقه پر از کتاب (مثل دیو و دلبر) ه
سوم: سلامتی خانواده و دوستام
چهارم: دختر خوبی شدن
پنجم: زودتر از همه کسانی که دوستشون دارم بمیرم... ه
حالا منم دعوت میکنم از: ه
و ... هرکی که دوست داره تا تو بازی شرکت کنه

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۶

It's The Place Calling Me In?

عاشق خلوتی اتاقم که الان گم شده... حتی حس مرتب کردن هم ندارم... بیچاره خواهری

دوشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۶

و یک روز دوشنبه

سلام.

امروز ما اینجا مردیم... به معنای واقعی کلمه! اول که دسر نرسید تا موقع ناهار نمیدونم که چطور سیب را شستند و به خورد ملت دادیم!

دویم که رفتیم ساختمان دیگر و آنجا دورچین گارج (ببخشید قارچ) موجود نبود و حرص خوردیم به مقدار متنابه...

دویده ایم و به دانشگاه رفته ایم و کلی مقاله داده ایم و اتفاقاً هم که دیشب تا صبح نخسبیده ایم برای مقاله و بعد هم کلاس دو در کرده ایم به هوای جلسه که تشکیل نمیگردد!

و قرار است بی حرف پیش برویم کلاس زبان!!!! خوش بگذرانیم!

---

از شما چه پنهان دیروز خوش گذرانده ایم و برای همین است که امروز اینطور شده ایم! جای شما سبز با دو عدد وروجک رفتیم و فربد خان تشریف نداشتند و تا خرخره خوردیم از بستنی کوپنهاگ بگیر تا پیتزا راز! و شهر کتاب و غیره...

---

از باب آخر هفته هم که شدیداً گرفتار برنامه ریزی مبسوط هستیم جهت یک سفر ... راهی دیاری هستیم غریب ... حلالیت میطلبیم!

و دیگر چه؟

ملالی نیست جز دوری اندکی خواب!

ارادتمند...

دوست سابق شما

شنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۶

یک روز شنبه قاطی

امروز از اون روزهای شلوغ بوده... دائماً یا تو سایت (منظورم محل کارمه ها!) بودم یا بین این ساختمون و اون ساختمون در حال دو... کلی نامه برای نوشتنم هست... کلی آدم برای دیدن و کلی غر برای شنیدن...

به اینها بیافزایید برنامه امتحانات و درسی که نخوانده مانده و تحقیق در مورد شایسته سالاری! و تورم و اقتصاد دانایی محور که آدم حتی از شنیدن اسمشان هم سرگیجه میگیره!

از حال ما اگر بخواهید اما... خوب و خوش و سلامتی... کارت چطور... الاخ جون بیا بریم مدرسه نمیدونی پشت سرت چیا میگن (با اجازه مرحوم کلاه قرمزی!)

چای هم راستی مینوشیم به کوری چشم اجنبی... آن هم چای خوش طعم گلستان به ضمیمه شکلات های بار شیرین عسل... ایرانی جنس ایرانی بخور!

و به شدت منتظر یک سفر هستیم به همراهی حنا و خواهری و با رانندگی ساناز...! (نه خان داداش نگران نباش... زنده برمیگردیم... نگفتم که به رانندگی من که!!!!)

خلاصه داغان کردیم اول هفته ای زندگی را!

فضول

دلم میخواد بدونم به چی فکر میکنی... بدونم وقتی پیشت نیستم کی باهاته... دلم میخواد بدونم لحظه لحظه تنهاییت رو چطور میگذرونی...

به من چه؟

خوب من فضولم دیگه!!!!

کازه

دلم از اینا میخواد شدید

سه‌شنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۶

I'm a helpless Romantic!

You Follow Your Heart

You're romantic, sentimental, and emotional.
You tend to fall in (and out of) love very quickly.
Some may call you fickle, but you can't help where your emotions take you.
You've definitely broken a few hearts, but you're not a heartbreaker by nature.
Your intentions are always good, even if they change with the wind

دوشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۶

البته

پروشات جون ما یه عکس گذاشته اند با عنوان چگونه مینویسم. ( البته اینو به اانگلیسی نوشته ها) ولی یه چند تائی سوتی هم مشاهده میشه. پروشات جونم شما که با دست چپ نمینویسی مادر. درسته که با دست راست گوشی رو گرفتی ولی تو که اینجوری نمی نویسی. میدونم که با اینکه راست دستی ولی با چپ راحت تری و خیلی کارهائی رو که من با راست نمیتونم انجام بدم تو به راحتی با چپ انجام میدی ولی در شرایط نوشتاری استثنائاً شدیدا راست دست تشریف داری. ثانیا اون آرم ضایع شرکت نفت رو از روی اون کاغذ پائینیه کاش فاکتور میگرفتی مادر. یه جورائی
بدجوری جیغه... ه
عزیزم این فقط یک عکس میباشد و بس... منظورم آشفتگی است نه نحوه نوشتن ه

خودمونی

ساناز عزیزم

اگر از حال ما بخواهیدا جون شما داریم از هیجان میمیریم! آی خوشحالم... آی اینترنت دارم... که نگو! و دلم پکیده بود برای یک چت گوگلی با تو که آن هم حاصل شد فتبارک ا....

امروز هم یک فقره امتخان داریم که برایش درس نخوانده ایم و شدیداً کیفور هستیم از این احتمالاً کورس را فلاپ خواهیم کرد تمیز!!!!

و البته با یک عدد شریفی آشنا شده ایم و تحویلمان گرفته اند و از این بابت جوگیرستانیم.

شما هم که البته بی رئیس مانده اید و ما هم که در حال خوشگذرانی هستیم با کار فراوان... من اگر جای تو بودم الان خونه خواب بودم و... بگذریم.

بروم سراغ کارم...

اما این پستهای ای میلی به من ساخته و میخواهم ادامه اش دهم بی حرف پیش!

آتش بازی به مناسبت اینترنت دار شدن من

شنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۶

دستشویی

چیه؟ یعنی ادم نمیتونه تو بلاگ خودش... چاردیواری خودش در مورد دستشویی رفتن حرف بزنه؟

میتونه؟

خب پس..

آقا هرکی من رو میشناسه میدونه از دستشویی رفتن جایی غیر از خونه عاجزم. یعنی بیرون خونه نمیتونم برم گلاب به روتون، روم به دیفال دستشوری! حالا تصور کنید که تو یک مسافرت من احتمالاً میمیرم و دستشویی نمیرم تو راه!

خلاصه که عادت بدیه اما خوب دیگه چه میشه کرد؟ تا حالا فکر میکردم که فقط خودم به این درد دچارم نگو براساس یک مطالعه 60 درصد مردم مثل من دستشوری نمیرن بیرون خونه! شما چطور؟

من و بی اینترنتی

صبح بخیر.

من هنوز به اینترنت دسترسی ندارم و دارم میمیرم. یک عالمه کار دارم برای انجام دادن و کلی هم برنامه ریزی کردم برای این هفته ام و تقریباً هر روز بیرون هستم. خدا به داد برسه.

دیگه چه خبر؟

دارم این کتاب "اسرار زنان" رو میخونم و الان حسابی جو گیرم و نمیفهمم که چرا من شبیه این زنان نرمال نیستم؟ خب البته اگه نرمال بودم که اینجا نبودم. ببینم... کسی میدونه بدون تور به دختر مجرد هتل میدن یا نه؟ خیلی مهمه... شرط بستم که نمیدن ولی یه دوستی میگه میدن!!! حالا دیگه خدا عالمه...

من هنوز خواب...

تمام جمعه رو یا خوابیدم یا تمیزکاری کردم یا خوندم... و کلی واسه خودم حال کردم. البته 5شنبه تا صبح فیلم دیدم ها! قرقره (اینطوری مینویسن یا این طوری: غرغره؟بگذریم) فیلمهایی که دوستشون دارم:

Sweet November

You've Got Mail

City of Angles

البته کلاً هم که بیمارم و هی گریه کردم و هی گریه کردم. بخصوص با سوییت نوومبر... اصولاً من مشکل خود-درگیری دارم و با اینکه میدونستم حالم گرفته میشه بازهم دو بار فیلم رو نگاه کردم.

این بود داستان یک جمعه ما!

چهارشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۶

امتحان میکنیم

امتحان میکنیم اولین پست با ورد 2007 را! لذت ببرید

سه‌شنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۶

آخرشه

The Part of You That No One Sees

You are passionate, romantic, and emotional.
You put love first in your life, even though you have often been disappointed by it.
You expect to be swept of your feet, and you never expect infatuation to die out.

Underneath it all, you are scared that you aren't lovable.
Your insecurity has ruined many relationships, as you are unable to see the love that's really there.
You are secretly afraid of being alone. Confronting your insecurities is incredibly painful.

من یک اژدها هستم

You Are a Dragon

You are very charismatic and incredibly popular.
People are drawn to your energy, but you are a very difficult person to get to know.
You are very active - you are usually hard at work or play.
You enjoy drama, and you enjoy anything unusual or eccentric.

بدون شرح - خوشم اومد بزارمش اینجا

You Are a Sensitive Kisser

For you, kissing is a way to connect

And you need lot of care, attention, and privacy

It may take you a while to kiss someone...

But when you do, it's total fireworks

FW: ايضاَ جوابيه

بار امانت که کچل کرد ولی مگه غیر از چند تا ناقابل سوقاتی و یه فیلم ارکیده وحشی که بالای غیرتت بذار تو کیفت که فردا بهم بدی، چیز دیگه ای هم هست؟ ما که عیدیمون رو از شما گرفتیم و عیدی شما رو دستمون باد کرده و میترسیم مشمول مرور زمان بشه و وا مصیبت و خدا عالمه که کی میخواد از شتری درش بیاره ( البته مشروط به اینکه داستان شتر شدن عیدی ها رو بدونی؟) دست شما در نره بابت مطالعه اون ای میل کذا و کذا. در ضمن حنا جان اعلام فرموده اند که تا آخ ماه دوام نمی آورند و همین یک هفته آینده میل بیرون رفتن دارند با جمیع عوان و انصار و بهانه هم نمیپذیرند. پس علی ایو حالن !!! ( جان چی نوشتم) پول یه شب شام رو بیا قرض کن و بریم قبل از اینکه حنا جان این چند شوید موی ما رو هم بکنه و بشیم به قاعده یول براینر. خلاصه که غرض از مزاحمت، به جای نامه نگاری اون رقعه را بخوان که وقت تنگ است و قبل از فلنگ را بستن شدیدا مورد تمنا م�

ايضاَ جوابيه

ساناز جان

بعد از سلام و احوال پرسی ملالی نیست جز دوری شما و اندیشه که کی این امانتیهایتان بدستان برسد! مردیم از بس بار امانت کشیدیم...

بیت:

آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه فال به نام من دیوانه زدند

و قس علی هذا...

خلاصه که الان در حال مرور ای میل جدید شما هستیم و بی حرف پیش کار انجام میدهیم! قربانت گردم عجب ای میلی هم هست!!!!

به حنا خانوم بفرمایید در اولین فرصت پس از دریافت حقوق فروردین در اختیارشان هستیم جهت تناول مقادیر زیادی استیک آبدار!!!! و حتماً هم کتاب را خودشان بخوانند و به هم-جزیره ای محترم هم بدهند یک حب میل کند... افاقه خواهد کرد ان شاء الله

فعلاً قررررربوووووونتون برم به رسم مکس! MAXX

روزمرگی های یک سه شنبه

امروز خیلی اینجا خفه است و من به شدت در حال فرا گیری درس مهیج "تحقیق در عملیات" و حل تمارین مربوطه میباشم. از بین پیمانکاران محترم و محترمه بالاخره یکی انتخاب شد و ما دوهفته دیگر از شر این یکی راحت و به شر بعدی دچار میشویم.

این حل تمرین حال ما را به شدت گرفته است و گرفتارمان نموده شدید. از آن طرف هم از روی شگم-سیری (منظورم همان ش-ک-م-س-ی-ر-ی است) نشسته ایم برنامه غذایی تا 12 اردیبهشت نوشته ایم برای ملت که حظش را ببرند شدید...!!!!!

از سوی دیگر هم، حسابی در کف دو کتابی هستم که ابتیاع نموده ام و شدیداً عاشق جی.دی.سلینجر شده ام! بودم... از ناطوردشت عاشقش بودم. دومی هم که میخوانم و میخندم که ای بابا پس من چرا اینقدر کم شبیه زنان عالم هستم و بیشتر به مردان شبیه!!!!!!! بگذریم... کتاب را جلد سفید کرده ام که فضولان درنیابند که چه میخوانیم و....

دیروز در کلاس اقتصاد بحث نان و عدالت اجتماعی و ... بود! و من هم که پایه بحث راست و چپ و تئوری و.... ای پدر و مادر عزیز کجایید که دختران از دست رفت. بعد هم دستیگرمان کردند و مجبور به فرار شدیم! هه هه هه...

هنوز بی اینترت هستیم و در حال مرگ!

من دلم هیو گرانت میخواد!

دوشنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۸۶

هتل دو اتاقه

میگم ها. یه کم برای همدیگه تعارف تیکه پاره کنیم. همینه دیگه. معمولا من و این پروشات خانوم شدید به موقع تله پاتی مون گل میکنه. پروشات جونم، هتلش رو پیدا کردم. حالا اگه لب دریا نبود ایرادی داره؟ یعنی منظورم اینه که اگه این امکان هم وجود نداشت که سرت بره و برسه به ابر ها به نظرت مشکلی پیش میاد؟ یا اینکه امکان غرق شدن من فقط تو وان حمومش باشه.
look at this part of sina's book then you'll accept me. let's go:
.. but also becauseit's like stepping back about 50 years. every thing from switchboard to the radio in the downstairs 'salon' is a modern antique... those at the back ( room numbers 107-112- or 207-212) overlook a garden and are definitely worth asking for if you're a light sleepers.
باورت میشه؟ تو همین تهرون خودمون! توی قلب دود و دمش یه امریکائیه دیوونه ( بدتر از من و تو) هتل نادری رو پیشنهاد میده. بیا بریم اونجا یه اتاق بگیریم برای تعطیلات آخر هفته. که هم تو بتونی بشینی پای پنجره به معنای واقعی کلمه و هم من بتونم غرق شم توی حیاطش

جوابیه نامه زیر...

ساناز عزیزم

به شدت پایه پیدا کردن یک هتل دو اتاقه هستم... که من بروم لب پنجره رو به دریا بنشینم و تو بروی پایت را بگذاری در آب و در بحر تفکر غوطه ور شوی... و قلپ قلپ غرق شوی... من هم در حال پرواز سرم بخورد به ابر و شاید آدم شوم!!!!! (فرض محال آدم شدن من هم محال نیست!!!)

و باز به شدت پایه شیطانی هستم از هر نوعی... بعدش هم نهایتاً با چشمان گرد!!! عرض میکنیم که:

Dude! We F*CKED Up!

و فرقی در اصل موضوع هم نمیکند که من همدست توام یا تو همدست من!!!! و به شدت پایه خوردن میلک شیک هستم در سنایی و دید توریستی داشتن به تهران!

در ضمن جشن شما مبارک... دمب شما هم نیم چارک!

Life Sucks... Or maybe Not!!!!!!

که چی؟؟؟؟؟ هیچی... دیروز هرچی صبحش بی حوصله بودم و بد... جاش بعدازظهرش آی خوش گذشت... آی خوش گذشت... اول رفتم به خودم رسیدم (واقعاً از اینکه به خودم برسم لذت میبرم... مثل اینکه برای خودم هدیه میخرم ... همیشه که نمیتونم به خودم هدیه انتلکچوآل و کتاب بدم... گاهی هم لازمه ظواهر رو بسازم جای باطن... اصلاً عاشق این بخش قضیه شدم شدید...)

بعدش هم جونم براتون با آبجکت آف مای آفکشن (سانازی رو میگم ها... با اون فیلمه اشتباه نگیرین!!!!!!) رفتیم شهرکتاب پایین و زمان از دست رفت و با آقای فراهانی فک زدیم و بحث اقتصادی کردیم و کلی چپ و راست کردیم تا ساناز خانوم ما رو کشیدن و بردن بالا... در بین همین بحث های آخر روشنفکری و جدی یک چند جلدی هم کتاب ابتیاع نمودیم که همان بانوی مورد بحث در مورد یکی اش حتماً خواهند نوشت و فقط بدانید که نویسنده اش خانوم "فاطمه رجبی" است!!!!!

فقره های دیگر اما کمی جسورانه تر بود و قرار شد که حتماً بگذاریم حنا خانوم و هم جزیره ایش بخوانند و ما را دعا کنند جهت ابتیاع موارد فوق! خودم بعداً چند کلامی در مورد کتاب داد سخن خواهم داد!

فقره دیگری که ابتیاع نمودیم یک عدد فیلم بسیار بسیار بسیار ... بود که نشانه آخر خلاف بودن ماست و یک چیزی تو مایه های سینما هم برو و سر کوچه هم واستا!!!! و حالا این شما و این هم ... "گلنار"!!!!!!!!!!!!!!! که البته همین یک فقره خلاف هم پا نداد و دی وی دی خراب بود و ... خلاصه که در خلاف شراکتی هم شانس نیاوردیم که نیاوردیم! خلاصه که از دیدار تپلی تنبلی و خاله قورباغه هم مجروم شدیم

FW: eloooooooooooooooooo

این است جوابیه ساناز به من: بخوانید و لذت ببرید از این همه تفاهم

لوئیز جونم،

نامه سرگشاده ات را دیدم. یه چیزی بود تو مایه های علم بهتر است یا ثروت. یا نامه ای به.... بماند. غرض از مزاحمت: اول از همه اینکه کوتاه بود. بمیری و بمونی کوتاه بود و کوتاه میمونه و اصلا هیچ راهی هم نداره که بلند شه. دوم اینکه از اونجائی که دوست خوب، دوستیه که همیشه به فکر آرزوهای دست یافتنی و دست نیافتنی دوستش باشه، پس میخوام چند تا راه حل دبش ارائه بدم جهت کیفوری شما. اول از همه اینکه قربونت برم، ماشاالله روابط اجتماعیت اونقدر گسترده و دراز و طویله که خودت دلت نمی یاد یه روز هم که شده اون گوشکوبت رو خاموش کنی که مبادا و مبادا که از یه جای این قافله تمدن دور بمونی و اون وقته که واویلا و وا مصیبت.دیگه چی؟ یه روز تنبلی هم که کاری نداره.چیزی که زیاده و در دسترس، تنبلی. کافیه یه روز قید همه چی رو بزنی فقط مشکل در یافتن یه گوشه خلوته بدون اینکه هزار نفر بپرسند کجائی، چرا نرفتی؟ چرا نشستی و اگه اون گوشه رو پیدا کردی منم پایه ام. من یه اطاق میشینم و تو یه اتاق. کاری هم به کار هم نداریم( عمرا. چقدر هم که میتونیم) و خلاصه دیگه.آخر عشق و حال و بچه های بد!!!! که میشینن رابین پود نگاه میکنن و تازه فکر میکنن شاخ غول شکوندن و عجب بچه های بدی. پاشیم بریم خون بازی ببینیم بلکه یه کم رومون تاثیر بذاره و یه کم به راه خلاف کشیده بشیم.

میدونی دلم چی میخواد؟ دو تا چیز میخواد. یکی شرارت از نوع چند سال پیش . یادته. جلوی کبابی منصور. یا از نوع بیمارستان ... اسمش چی بود؟ پائین تر از پست مرکزی. چقدر خندیدیم.خودمونیم ها. مام بعضی وقتها بدجوری مغز خر میخوریم. یکی دیگه که خیلی زیاد دلم میخواد میدونی چیه. یه سفر. من و تو و چند نفر دیگه. بدون بزرگ تر. که بگیم ما هم بزرگ شدیم. که ما هم بتونیم برای بچه هامون تعریف کنیم آره جوون که بودیم اینجوری میرفتیم سفر... چقدر آخه بکشن به رخمونبکشن که ما چی بودیم و شما چی. جون من، منو کفن کردی به فکرش باش. والا بلا میشه. کافیه یه کم جربزه بخرج بدیم و سفت واستیم که میتونیم. نه قشون کشی میخواد و نه لشکر کشی. مگه حتما باید مینی بوس جمع شه؟جاشم که محیا و مطمئن و ایمن. حنا رو هم میبریم که اینقدر آه نکشه با هم جزیره ایش. البته بشرطی که از پس حنا بتونیم بر بیاییم.بدجوری دلم سفر میخواد. یا یکی شبیه کیش رفتنمون. خوش گذشت ها. درسته که کم حال همدیگه رو نگرفتیم ولی بالاخره دیگه. حتی اگه قرار باشه تو مسافرت سر صبحانه حال گیری کنیم و گرد و خاک بلند کنیم اونجور که همه ارایش دوباره لازم بشیم بازم راضیم که اصل دوستی به همین گردگیری هاست. بیا بریم دشت. کدوم دشت، همون جائی که ....بقیه اش چی بود؟

خوب به سلامتی رئیسم هم اومد!!!


یکشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۶

بلند بود....

ساناز عزیزم!

این روزها کمتر میتوانیم از طریق این جی میل لعنتی با هم بچتیم و این موجب خسران است! حالا من اینجا پشت میزم نشسته ام و به جای کار کردن و درس خواندن دارم برای تو ای میل سرگشاده میدهم! گشادی سرش هم این هوا............ باور نداری؟ اندازه بگیر!

فکر میکنی امروز بیایی ساعت 5 و نیم دم در خانه تان آرایشگاه؟ من میخواهم بی حرف پیش بروم آنجا دید و بازدید و بعد بروم دانشگاه!!!!!!! چقدر که من فعالم! فردا یک مقاله دارم که هنوز برایش هیچکاری نکرده ام! اما تصور میکنم که چندان خوب نباشد که غر بزنم... چون یک حنا که برایمان غر بزند کافی است... و ما به بدبختیهایمان میخندیم!

دلم میخواهد یک روز از صبح تا شب فقط و فقط خودم باشم و هیچکس دیگر نباشد و یک جایی کنار پنجره بشینم و فقط آهنگ گوش کنم. لم بدهم رو ی تخت و خلاصه فقط تنبلی کنم... و کتاب بخوانم... خیلی وقت است که یک کتاب را یک نفس نخوانده ام. حسودی ام میشود به خواهری که میتواند یک نفس فیلم ببیند و یک نفس کتاب بخواند.

دلم میخواهد تلفنم را خاموش کنم و تمام ارتباط دنیا را با خودم قطع کنم. هی مادر... عجب آرزوهای دست نیافتنی دارم!

هوای اینجا خیلی گرم است و من هم خیلی خمارم و این دو یا بهم مربوط است و یا بهم مربوط نیست به هر حال فرقی در اصل موضوع بیحالی من نمیکند. بیا برویم یک جایی و بخوابیم.. فقط بخوابیم... و رویاهای قشنگ ببینیم. یک جای خنک که باد بیاد با پرده های کلفت که حرم داغی آفتاب را بگیرد و هرازچندی هم به خورشید اجازه چشم چرانی توی اتاق را بدهد.

هیزی خورشید پاییز را دوست میدارم اما تحمل هیزی آفتاب بهار تقریباً برایم غیرممکن است! وظیفه اش را باید به باد بهار بسپارد که نوازشش بیشتر هوس انگیز است! باز به دشت و کوه زده ام و اراجیف میبافم.... گمانم باران دیشب پریشب و بوسه هایش مستم کرده باشد... دُرد شراب است لامصب! من هم که بی جنبه!

خلاصه که اینجا ملالی نیست غیر از دوری شما... دلم برای نامه نوشتن برایت تنگ شده بود... سالها میشود که نامه نگاری نکرده ایم ... نه؟

بروم سر درسم که حداقل تا دو ساعت آینده تمام شود

دلتنگی های یک روز من

از اون روزها ی بی حوصلگی و خواب آلودگیه... دلم میخواد بخوابم و دیگه بلند نشم...

به شدت سرم شلوغه هم کار دانشگاه و هم سرکار شدیداً گرفتارم. از اون طرف هم بیحوصلگی نمیزاره کار کنم. دائماً هم پای تلفنم و دارم کارهای گردهمایی دانشجویی رو انجام میدم. از اون طرف خانوم میم اومدن اینجا و ماجراهای قدیمی... کلی داره سرم رو میخوره شدید!

امروز هم میخوام برم آرایشگاه و بعد دو ماه سر و صورتی صفا بدم. و کلی هم دلم هوس قهوه و چیپس و پنیر کازه کرده! کاش میشد بریم بیرون...

غلط های زیادی

خانم دکتر حنا جون جون، قلت گرفته اند از ما خیلی شدید الحن که بابا جان، نمیشه یه موجود هم خپل باشه و هم بلند. چون لازمه خپل بودن، کوتاهی و چاغیه و لازمه بلند بودن، خوب بلند بودن و البته شرح کشافی در مورد لغات خپل و خیکی و بلند و کوتاح ارائه فرموده اند که همین جا ، جا داره از ایشون از طرف فرهنگصتان گربه شناثی غدردانی و طغدیر!!! شود. قافل از اینکه: خانم دکتر جانننننننننن، درسته که تحصیلات شما بالا و شما دکتر و ما بیچاره و بی سواد، ولی خب، ما هیچی سرمون نشه، اینگده سرمون میشه که: آدم ( یعنی آدم که نه- چون بحث اصلا سر آدمیزاده نیست، بحث سر یکی از همون موجوداتیه که یه بار گویا با شما اومده بود اوتول سواری) میتونه هم خپل باشه( یعنی اسمش خپل باشه) و هم میتونه موهای بلند یا کوتاه داشته باشه. آن چه اینجا شدیدا مورد اختلاف فقها قرار گرفته، کوتاهی یا بلندی موی گربه ای به نام خپله که یه زمانی( یه چیزی تو مایه های هزار و شونصد سال پیش، اون موقع که کارتون ها، گوش مروارید بود و جیمبو و باغچه جعفری و خبری از دیجیمون و نمیدونم پوکه مون و اینجور اراجیف نبود) ما جماعت غافل میشستیم پاش و از ذوق قیلی ویلی میرفتیم.مسخره اینجاست که این فقیهی که اینقدر داره در مورد بلندی و کوتاهی موی خپل با من ( علامه دهر) بحث میکنه، اصلا نمیدونه خپل رو با "خ" خیار مینویسند یا "خ" گربه!!!ه

شنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۶

سرگیجه

بانوی سپیدپوش

به آرامی لبهایش را روی لبهایم نهاد

و دنیا گردش آغاز کرد...

مرگ... مرا بوسیده بود!

قطعات بیجا

باز این تردید مرا میخواند

انگار همیشه باید خاطرات قشنگم را بهم بریزم

و دوباره تکه های پازل را هرگز نمیچینم

این پازلها...

این قطعات بیجا...

هرگز چیده نمیشوند.

چهارشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۶

کوتاه بود

آقا جان. بمیری و بمونی: کوتاه بود
در اینکه این آقا پیشی خیلی نرم و لوس و باحاله هیچ شکی نیست. ولی!!! ولی این خپل نیست. خپل هم کوتاه بود.
کوتاه بود. کوتاه بود
بلند بود... بلند بود بلند بود... خپل بود، بالای دیوار بود... بلند و پشمالو بود
قابل توجه حناجان: بلندی و کوتاهی در مورد موی آقاخپل هست

و این یک گربه واقعی است

Photo Credit: Saman Joonam (Makhmal)
قابل توجه ساناز

& Shift-Delete Says:

برادر احسان از بلاگ همسایه شیفت دیلیت میفرمایند

با گرم شدن هوا و آمدن بهار، فقط میتونم بگم "خواهرم حجابتو حفظ کن!" ه

سه‌شنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۸۶

نامه سوم

خوانندگان عزیز

سلام.

امیدوارم که حال شما خوب باشد. از حالا ما اگر بپرسید ملالی نیست جز دوری اینترنت!!! این روزها حسابی بیکاریم و حوصله درس و مشق هم نداریم که نداریم. از آن طرف چندتا ملوان آمده اند اینجا و زندگی ما را بهم ریخته اند که چی؟ هر روز هر روز مینشینیم چشم میدوزیم به تلویزیون که این خانومه کی نامه بعدیش را میدهد بیرون! بگذریم که حسابی "ضعیفه" بازی درآورده و آبروی هرچی زن هست برده! آخه زن رو چه به ارتش!!!!!! برو بشین سر خونه ات پیش بچه ات... هرچی هم آقا گفت بگو چشم و بعدش هم بشین ور دل همسایه به غیبت که : آره خواهر... نمیدونم این آقا جیمی مون چشه این روزا هی میره بار و کاباره و خونه نیمیاد... من موندم و این بچه مظلوم... ه

القصه... ما همینطور نشسته ایم پشت میز فکستنی مان و ای میل میزنیم به بلاگر و دق دلی بی اینترنتی مان را اینطوری خالی میکنیم!

حالا هم که دیگر تقریباً وقت رفتن است و شما را به خدا میسپاریم.

تا نامه بعدی

در امان خدا.

پُروشات

کی بود کی بود ... من نبودم!

حوصله ندارم!

باید برویم پیش فربد و چند تا فیلم خوب بگیرم.

دیشب ارکیده وحشی را دیدم... هنوز در شوکم! این روزها فقط فیلم میبینم و بس

الان به شدت دنبال فیلم "به معلمم با عشق" سیدنی پواتیه میگردم... دلم برای دیدن فیلمهای این طور تنگ شده... روشن... دخترانه و با پایان خوش

این یک پست ای میلی است

سلام....

من هنوز اینترنت ندارم! و این پست رو از طریق ای میل اینجا مینویسم... ه

نظرتون چیه؟

یکشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۶

خواهری و مزاحم

اهم... اهم... اهم
خب مزاحمه دیگه... ماجرا از اونجایی شروع شد که شب عیدیه خواهری یک مزاحم تلفنی پیدا کرد... آقایی که شما باشی و خانومی که خواهری باشه... این مزاحمه یا به قول خواهری زاهیم (که ام موبایلش اشغال نشه و اسم طرف آخر لیست بیاد) از چند وقت قبل از عید شروع کرد به زنگ زدن و تلفن زدن با دو تا شماره مختلف و اوج قضیه شب سال نو بد که تا صبح نه خودش خوابید نه بی نزاکت گذاشت ما بخوابیم... (هی به این خواهری میگم خواهری من این تلفن رو خاموش کن یا بزارش رو سایلنت... اما کو گوش شنوا) ای خواهر این روزا دیگه جوونا حرف ما رو نمیخونن که!!!! ه
خلاصه که زاهم جان هی زنگ زد و زنگ زد و زنگ زد و هی شنید "اشتباه گرفتید" و از رو نرفت که نرفت و اس ام اس عقشولانه فرستاد تا اینکه آخرش خواهری تلفن رو داد دست آقای پدر و اگه شما یک بار با این آقای پدر ما تلفنی صحبت فرموده باشید میفهمید که طرف خیلی شجاع بوده بعد از شنیدن الو آقای پدر خودش خیس نکرده! شاید هم کرده ما چه میدونیم... اما این زاهم جان خیلی پر دل و جرئت بود و از رو نرفت که نرفت!!!! ه
جونم واستون بگه حالا خواهری ما یک راه حل باحال پیدا کرده: وقتی زنگ میزنه تلفن رو جواب میده و میره پی کارش... اینطوری طرف با پول موبایلش بیچاره میشه... خواهری هم اعصابش خورد نمیشه... خیلی هم ما کیف میکنیم

Stat