یک روز شنبه قاطی
امروز از اون روزهای شلوغ بوده... دائماً یا تو سایت (منظورم محل کارمه ها!) بودم یا بین این ساختمون و اون ساختمون در حال دو... کلی نامه برای نوشتنم هست... کلی آدم برای دیدن و کلی غر برای شنیدن...
به اینها بیافزایید برنامه امتحانات و درسی که نخوانده مانده و تحقیق در مورد شایسته سالاری! و تورم و اقتصاد دانایی محور که آدم حتی از شنیدن اسمشان هم سرگیجه میگیره!
از حال ما اگر بخواهید اما... خوب و خوش و سلامتی... کارت چطور... الاخ جون بیا بریم مدرسه نمیدونی پشت سرت چیا میگن (با اجازه مرحوم کلاه قرمزی!)
چای هم راستی مینوشیم به کوری چشم اجنبی... آن هم چای خوش طعم گلستان به ضمیمه شکلات های بار شیرین عسل... ایرانی جنس ایرانی بخور!
و به شدت منتظر یک سفر هستیم به همراهی حنا و خواهری و با رانندگی ساناز...! (نه خان داداش نگران نباش... زنده برمیگردیم... نگفتم که به رانندگی من که!!!!)
خلاصه داغان کردیم اول هفته ای زندگی را!


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر