دوشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۶

عبور


میگذریم...
از میان رویاها و ملموس­ها
گام برمی­داریم...

مثل ابرها می­آییم
و می­رویم
و باز میگذریم...
... و هرگز ساکن نمی­شویم.

شنبه، تیر ۳۰، ۱۳۸۶

فیلمهای من

جانم براتون بگه که روز پنجشنبه رو به خودم استراحت دادم و تصمیم گرفتم بجای ان لاین شدن و درس خوندن و امتحان دادن بشینم و فیلم ببینم... مدتی بود که تعداد زیادی فیلم روی هم انباشته شده بود و اگه نمیدیدمشون دق میکردم:

اول از همه با tow weeks notice شروع کردم ... و کلی Hugh Grant خونم ترمیم پیدا کرد... من آخرش خودم رو به خاطر این Hugh میکشم و شما همه راحت میشید! عجب لهجه­ای، چه دستایی... من مردم!

بعد هم در کمال شرمندگی... Music & Lyrics باز هم Hugh عزیزم! و حال کردم ها! هه هه...

Breaking & Entering دیدنش رو توصیه نمیکنم اما Jude Law و Juliet Binoche عالی بودن....

بعد نوبت holiday بود و کلی لذت بردم باز هم از Jude Law و Kate Winselt و البته Jake Blake و Cameron Diaz و لهجه انگلیسی عالی Jude ... و داستان هم عالی بود. لذت بردم....

- Every movie has tow kinds of girls… a leading lady & the best friends… You are a leading Lady, I just don't know why you are acting like a best friend?

- I know! & everybody has to be the leading lady of her life.

Vanilla Sky, Tom Cruise, Penelope Cruz…. چیزی جهت اضافه کردن ندارم... جز LUCID DREAMS:

- Look at us, I'm frozen & you're dead!

بعدی... Little Miss Sun-Shine که ای بد نبود...

و بعد the family stone که واقعاً لذت بردم از نقش مادره که the family stone واقعی بود....

بقیه­اش رو یادم نمیاد... خلاصه خودم رو خفه کردم دیگه!

جمعه، تیر ۲۹، ۱۳۸۶

Movie Thursday



از اونجایی که فابی داره من رو میکشه و میخواد آن لاین شه!!! تا همین حد داشته باشید من دیروز 8 تا فیلم دیدم و دلتون بسوزه تا بعد بیام بیشتر بسوزونمش

دوشنبه، تیر ۲۵، ۱۳۸۶

Step Up...


دلم میخواست یک صحنه از این فیلم رو بذارم که توش تایلور خیلی قشنگ نورا رو تو آغوشش میگیره... دلم یه آغوش اون شکلی میخواد... میدونین: ه









Real
Secure
Safe
Tender
Delicately weak
Ultimately strong
Desprately in Need
Totally independent
All at the Same Time

دوشنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۶

سوال: هیجان­انگیزترین قسمت درس خواندن نیمه شبی چیست؟

جواب:

چای؟ (توچ) دلستر لیمویی خنک با یخ و لیموی تازه؟ (توچ) تاریکی؟ (نوچ)
سکوت؟ (نننننننهههههههه)

هیجان مال وقتیه که هرچی تو دلت مونده که بنویسی هی خودش رو بزنه به در
دیوار تو هم بجای درس خوندن اراجیف ببافی!

هذیانهای شب امتحان

کاش خوابم میبرد...

نوشته­هایم را خواب­آلود یادداشت میکنم...

در بین همه چرکنویسها و یاداشتهای درسی­ام...

و بعد اندکی میرقصم...

ضربآهنگ مرا به خود میخواند و من ناگهان از دنیای عرضه و تقاضا و تورم

پرتاب میشوم به عمق تاریکی

چشم میگشایم...

کاش خوابم میبرد...

شنبه، تیر ۱۶، ۱۳۸۶

خوشبختم




من به خوشبختی­های ساده قانعم:


مثل شنیدن صدای تو صبح پس از برخواستن...


دوشنبه، تیر ۱۱، ۱۳۸۶

بستن یک زخم قدیمی

سلام ...

چند وقتی هست که باید برایت متنی بنویسم، چندبار نوشته­ام اما ... خیلی وقت است که رفته­ای ... میدانی حتی برنگشتی تا دوست باشیم... هنوز گاهی به تو و به تماسهای بی موقعت فکر میکنم... و به اینکه... راستی تو واقعاً دوستم نداشتی... ادعا میکردی و بس. این را وقتی فهمیدم که دوست دیگری در حال خوردن ناهار یادم داد تا هیچ رابطه­ای را باز نگذارم... و تازه فهمیدم که شاید من هم دوستت داشته­ام. به خودم حق دادم که ناراحت باشم از اینکه بدون به من بگویی نظرت را تغییر دادی... میدانی... مدتها گذشت تا متوجه شدم که اجازه دارم دلخور باشم... برنجم از اینکه بی­محبا مرا نادیده گرفتی... تمامش کردم... به همین سادگی.

به ساناز: توچ عزیزم اونی که تو حدس میزنی نیست... اونیه که حدس نمیزنی... مربوط به رستوران نایبه

Stat