عبور
میگذریم...
از میان رویاها و ملموسها
گام برمیداریم...
مثل ابرها میآییم
و میرویم
و باز میگذریم...
... و هرگز ساکن نمیشویم.
A Girl from Tehran...
جانم براتون بگه که روز پنجشنبه رو به خودم استراحت دادم و تصمیم گرفتم بجای ان لاین شدن و درس خوندن و امتحان دادن بشینم و فیلم ببینم... مدتی بود که تعداد زیادی فیلم روی هم انباشته شده بود و اگه نمیدیدمشون دق میکردم:
اول از همه با tow weeks notice شروع کردم ... و کلی Hugh Grant خونم ترمیم پیدا کرد... من آخرش خودم رو به خاطر این Hugh میکشم و شما همه راحت میشید! عجب لهجهای، چه دستایی... من مردم!
بعد هم در کمال شرمندگی... Music & Lyrics باز هم Hugh عزیزم! و حال کردم ها! هه هه...
Breaking & Entering دیدنش رو توصیه نمیکنم اما Jude Law و Juliet Binoche عالی بودن....
بعد نوبت holiday بود و کلی لذت بردم باز هم از Jude Law و Kate Winselt و البته Jake Blake و Cameron Diaz و لهجه انگلیسی عالی Jude ... و داستان هم عالی بود. لذت بردم....
- Every movie has tow kinds of girls… a leading lady & the best friends… You are a leading Lady, I just don't know why you are acting like a best friend?
- I know! & everybody has to be the leading lady of her life.
Vanilla Sky, Tom Cruise, Penelope Cruz…. چیزی جهت اضافه کردن ندارم... جز LUCID DREAMS:
- Look at us, I'm frozen & you're dead!
بعدی... Little Miss Sun-Shine که ای بد نبود...
و بعد the family stone که واقعاً لذت بردم از نقش مادره که the family stone واقعی بود....
بقیهاش رو یادم نمیاد... خلاصه خودم رو خفه کردم دیگه!
BY
L.O.U.
در
۱۲:۵۸ ب.ظ.
5
دیدگاه
کاش خوابم میبرد...
نوشتههایم را خوابآلود یادداشت میکنم...
در بین همه چرکنویسها و یاداشتهای درسیام...
و بعد اندکی میرقصم...
ضربآهنگ مرا به خود میخواند و من ناگهان از دنیای عرضه و تقاضا و تورم
پرتاب میشوم به عمق تاریکی
چشم میگشایم...
کاش خوابم میبرد...
سلام ...
چند وقتی هست که باید برایت متنی بنویسم، چندبار نوشتهام اما ... خیلی وقت است که رفتهای ... میدانی حتی برنگشتی تا دوست باشیم... هنوز گاهی به تو و به تماسهای بی موقعت فکر میکنم... و به اینکه... راستی تو واقعاً دوستم نداشتی... ادعا میکردی و بس. این را وقتی فهمیدم که دوست دیگری در حال خوردن ناهار یادم داد تا هیچ رابطهای را باز نگذارم... و تازه فهمیدم که شاید من هم دوستت داشتهام. به خودم حق دادم که ناراحت باشم از اینکه بدون به من بگویی نظرت را تغییر دادی... میدانی... مدتها گذشت تا متوجه شدم که اجازه دارم دلخور باشم... برنجم از اینکه بیمحبا مرا نادیده گرفتی... تمامش کردم... به همین سادگی.
به ساناز: توچ عزیزم اونی که تو حدس میزنی نیست... اونیه که حدس نمیزنی... مربوط به رستوران نایبه