‏نمایش پست‌ها با برچسب Email. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب Email. نمایش همه پست‌ها

شنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۶

روز-مَرگی- ها به سکون ر

اول: جزیره توفانی است! گردباد می­آید و زندگی همه­مان را بهم میریزد! از گردباد متنفرم!

دوم: پسره احمق پارتیشن کنار یکی دیگه از خواهرش رو فرستاده جلو! چی فکر میکنه خدا عالمه!

سوم: نمیتونم بار emotional اضافی بردارم... میفهمی؟

یکشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۶

من گلم

خواهری میفرمایند:

"شبیه گلهایی شدی که بچه­ها میکشن! (بلوز – شلوار سبز چمنی یکدست پوشیده­ام)

"دیدی ساقه­هاشون رو سبز چمنی میکنن، گلبرگاشم قهوه­ای و سیاه... عین اونا شدی...

(کیفور میشوم شدید!)

"فقط اون بچه­ای که تو رو کشیده نقاشی بلد نبوده از خط زده بیرون!!!!!!!!!!!!!!"

دوشنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۶

سوال: هیجان­انگیزترین قسمت درس خواندن نیمه شبی چیست؟

جواب:

چای؟ (توچ) دلستر لیمویی خنک با یخ و لیموی تازه؟ (توچ) تاریکی؟ (نوچ)
سکوت؟ (نننننننهههههههه)

هیجان مال وقتیه که هرچی تو دلت مونده که بنویسی هی خودش رو بزنه به در
دیوار تو هم بجای درس خوندن اراجیف ببافی!

هذیانهای شب امتحان

کاش خوابم میبرد...

نوشته­هایم را خواب­آلود یادداشت میکنم...

در بین همه چرکنویسها و یاداشتهای درسی­ام...

و بعد اندکی میرقصم...

ضربآهنگ مرا به خود میخواند و من ناگهان از دنیای عرضه و تقاضا و تورم

پرتاب میشوم به عمق تاریکی

چشم میگشایم...

کاش خوابم میبرد...

شنبه، تیر ۱۶، ۱۳۸۶

خوشبختم




من به خوشبختی­های ساده قانعم:


مثل شنیدن صدای تو صبح پس از برخواستن...


دوشنبه، تیر ۱۱، ۱۳۸۶

بستن یک زخم قدیمی

سلام ...

چند وقتی هست که باید برایت متنی بنویسم، چندبار نوشته­ام اما ... خیلی وقت است که رفته­ای ... میدانی حتی برنگشتی تا دوست باشیم... هنوز گاهی به تو و به تماسهای بی موقعت فکر میکنم... و به اینکه... راستی تو واقعاً دوستم نداشتی... ادعا میکردی و بس. این را وقتی فهمیدم که دوست دیگری در حال خوردن ناهار یادم داد تا هیچ رابطه­ای را باز نگذارم... و تازه فهمیدم که شاید من هم دوستت داشته­ام. به خودم حق دادم که ناراحت باشم از اینکه بدون به من بگویی نظرت را تغییر دادی... میدانی... مدتها گذشت تا متوجه شدم که اجازه دارم دلخور باشم... برنجم از اینکه بی­محبا مرا نادیده گرفتی... تمامش کردم... به همین سادگی.

به ساناز: توچ عزیزم اونی که تو حدس میزنی نیست... اونیه که حدس نمیزنی... مربوط به رستوران نایبه

شنبه، تیر ۰۹، ۱۳۸۶

قلعه تنهایی ها

قلب من قلعه­ای است...

بلند و تنها....

دروازه­های آن را بسته­ام

و پرده­ها را کشیده­ام

شوالیه آمد و رفت

و هرگز درب مخفی را نیافت.

سه‌شنبه، تیر ۰۵، ۱۳۸۶

I'm on Call!

اینجا نشسته­ام توی آفیسم تنها و فکر میکنم بدترین بخش on call بودن چیه؟ تنهایی؟ بیکاری؟ و یا اینکه مجبوری بشینی اینجا و اینترنت نداشته باشی...

این روزها کمی بهم ریخته هستم... گمون میکردم که دارم به دوستی کمک میکنم... در حالی متخصص بهم حالی کرده که دارم بدترش میکنم. و خیلی فکر اینکه بجای کمک در همه این مدت داشتم بیشتر میبردمش به طرف درد خیلی ناراحت­کننده است.

از طرفی از هفته دیگه امتحانات من شروع میشه و شدیداً در وضعیت نامتعادل به سر میبرم. فکرش بکنید... هم کلاس داریم و هم امتحانات پایان ترم و هم deadline پروژه­ها و... سرگیجه!

نمیخوام غر بزنم... خدا میدونه باندازه کافی از اینکه مشکلاتم رو تقسیم کنم بدم میآد... اما گاهی اوقات دیگه زیادی به روی خودم نمیارم... زیادی سعی میکنم همه دوستام رو راضی نگهدارم... زورم میرسه نهایتاً به مامانیم که اونم چون مامانیمه میبینه که کشش ندارم کوتاه میآد وگرنه که ....

ساناز یکبار یک چیزی گفت که خیلی به نظرم درسته... هرکسی کار خودش رو کار میبینه و کار بقیه هیچه... دندشون نرم چشمشون کور میخواستن دوتا دوتا سه تا سه تا هندونه برندارن!!!! من هم همش این تو گوشمه... به خودم میگم دختر اینقد آدم از تو گرفتارتر هست... فقط یک کمی time management میخواد!

راستی دوست جون تولد شش روز دیگه­ات مبارک... من که دارم تمام تلاشم رو میکنم که پروژهه تموم بشه و آماده بشم که دیگه اون شب استرس پرزنت فردا رو نداشته باشم... بالاخره 18 نمره از 20 نمره نهایی مال همین یه فقره پرزنت مسقله!


سه‌شنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۶

و ققنوس دوباره زاده میشود

آنچنان که من در عشق زاده شدم

دو تصویر

نقش نخست: یک پدر و دو پسر

و انگار پدر یکی از پسران است... با حوصله و بشاش... گرچه سنش بیش از آن است که حوصله کودکی داشته باشد... اما برای بازی آماده است. و هربار که فرزندانش جمله قشنگی میگویند چشمانش برق میزند....

نقش دوم: مادر جوان و دخترک

دخترک نعره میکشد

"بیا اینو ببین"

زن جوان شلخته­وار چادرش را روی صورتش میکشد.

"بیا دیگه"

"پام درد میکنه... نمیام" صدایش اندکی تیز است و موهای نامرتبش را زیر سیاهی چادر چروکش مرتب میکند.

"هی میگه این رو بخر، اون رو بخر! هی باید بگم پول ندارم...!"

نمیدانم این جمله را بیشتر برای همراهش میگوید و یا برای توجیه بقیه نسبت به رفتارش... صدایش به­اندازه کافی بلند هست که از روی صدای Bryan Adams و آهنگ "Not Guilty"اش بگذرد.

دخترک پا میکوبد، گریه میکند، جیغ میکشد، روی زمین خودش را به خاک میمالد و بالاخره از نفس می­افتد.

مادر جوان بلند میشود و از دکه روبرو برای خودش عطر میخرد!


دوشنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۶

نخستین سفر کاملاً مجردی...

و چنین روایت کنند راویان اخبار و ناقلان آثار و طوطیان شکرشکن که:

در سنه 1386 ماه جوزا، نخستین سفر مجردی قائم به ذات این کمینه اتفاق اوفتاد و سفر به مشهدرضا مقرر گردید و در آن انواع خلاف صورت پذیرفت از خوردن رانی در فرودگاه مهرآباد و خواندن روزنامه دنیای­اقتصاد تا... رفتن به شاندیز معلا جهت صرف ناهار به تنهایی! و نیز البته چند فقره بازی SIMS II و download سریع با اینترنت Wireless 400!

و نیز چنین روایت کنند که در هتل اقامت نمودی و زیارت نمودی و نیز حالی بر ایشان برفت بسیار نیکو و اوقات بسی خوش بود و والا و گران!

از مزایای سفر آنکه در رفت با توپولوف پرواز نمودی و همه چیز به قاعده بودی از لحاظ زمانی و Check in و boarding تا هنگام فرود در فرودگاه هاشمی­نژاد مشهد که در آن ضربه خوردیدیم شدید و برگشت با بوئینگ برگردیدیم و خلبان نیکو بود و مهمانداران خوب صورت و حیف که نا­منظمی فرودگاه مشهد اوقات به کام ما زهر نموده بود و مجال لذت نبود! از دیگر احوالی که بر این کمینه رفت آن است که در همان فرودگاه فوق­الاشاره طیاره برای ساعت 20:30 رزرو گردیده بودی و در آن ساعت هنوز ناگاهبان اجازه boarding نداده بود به همسفران!

...

بقیه­اش باشه واسه بعد که الان وقت رفتنه! اما یادم بندازید از پدر و دو پسر کوچک بگم و مادر و دختر فرانسوی اش و خانوم هپل با چادر کثیف و دخترک زار-زننده­اش!

وقتی که خوابم...

آقا من یک دفترچه دارم... که شیختنا ساناز بهم داده... که اولین چیزی که به ذهنم میآید رو توش مینویسم... که چی؟ عرض میکنم!

نمیدونم کی تو دفترچه ام نوشتم :

" بدترین تنبیه­ات همین سرماست

که حس میکنم

و از تو ساطع میشود..."

حالا تشریف ببرید این پست عتیقه رو بخونید و به ریش من بخندید!


یکشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۶

In Need of a Relationship!

امروز سگم...

کاش توی یک رابطه بودم، اینطوری میتونستم امروز تمومش کنم و یه دلیل واسه پاچه­گیری و گریه کردن پیدا کنم!


برای آیدینم و دوستی ناتمامش

می­گه: لاغر شدم نه؟

میخندم: آره! زندگی متأهلی بهت نساخته؟

دستش رو میکشه تو موهاش که حالا کوتاهشون کرده

- تموم شده...

حتی نگام هم نمیکنه...

- چی؟!!!!

چشمهام گرد شده!

- تموم شده ... پریروز... تموم شده

میدونی آیدینم... دلم میخواست بغلت کنم و بگم: چیزی نیست چیزی نیست.

سه‌شنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۸۶

نگاهت نافذت را از من برگیر...

تپشهای بیمار قلبم باز نمیتابدش...

کاش دربرت آرام میگرفتم!

یکشنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۸۶

من یک شام میخوام

در راستای اتفاقات بسی میمون... بعضیها به من شام بدهکارند!

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۶

25 اردیبهشت 1376

ساناز عزیز

اگر از حال ما بخواهید خوبیم و عاشق شده­ایم شدید بر هوای بارانی! عجب هوای بود دیروز اینجا و جریده پیام آورده که شما موش آب­کشیده گردیده­اید در سیلاب بارانها! اما ما حظ فراوان بردیم و در لطافت بعد از باران پیاده تا نزد فربد خان رفتیم و سفارشهایمان را تجدید نمودیم. و بعد به ابتکار رفتیم شهر کتاب ونک....

امروز از آن روزهایی است که شدیداً به قول پالپ فیکشن "نوستول" میباشیم و شدیداً دلمان هوای گذشته را کرده است.

میدانی شاید باید این نامه را به جای تو برای سارا یا هدیه یا ترنگ مینوشتم... میدانی امروز ده سال از 25 اردیبهشت 1376 میگذرد و این 25 اردیبهشت ممکن است برای ترنگ فقط یک روز تولد باشد ولی برای خیلی از ما روز مهمتری است.... روزی که برای اولین بار کمپین کردیم و بعد 30 تا دختر دبیرستانی باهم رفتیم پارک ساعی که آن روزها اینقدر به قول رافائل (پسرعمه جان را میگویم!) خز نشده بود. و ما بعد هم در همان پیتزا احاطه معروف ناهار بلعیدیم و قرار شد که هرسال همان روز همانجا جمع شویم! هنوز هم صدای ضبط شده را بچه ها را دارم که با واکمنم ضبط کرده­ام... یادت هست آن روزها دست هر بچه جگونی مثل سارلوسه (خواهر لوسه پسر عمه جان را میگوییم!) که موبایل دوربین­دار با قابلیت voice record نبود و خود واکمنهای قراضه­مان برای خودش آخر تکنولورژی بود و دوربینهایمان که آن روزها اگر یادت باشد فوجی بود و کونیکا و چه میدانم... آن دوربین قرمز گوجه­ای را یادت میآید که بعنوان جایزه برایم خریده بودند و آن موقعها خدایی میکردم با عکسهایم... چندتا عکس از آن روز دارم و آن عکس معروف دبیرستا را که همه به خط روی دیوارک خوابیده­اند... چقدر معصوم بودیم؟

سال بعد از آن سی نفر مانده بودیم 10 نفر و سال بعدترش سه نفر و بعد... من ماندم و هدیه!

گاهی فکر میکنم ترنگ الان کجاست با بهنامش هست و لپهایش هنوز سرخ است؟ ماهرخ را شنیدم که در کردستان عاشق شده و به زور برش گرداندد تهران. فرناز بعد از شکستش ترجیح داد برود پیش پدر عیاشش کانادا و بازنگردد. سارا جهان را... نمیدانم کجاست... عاشقش بودم میدانی... پدر هدیه فوت کرده... پارمیس را چند سال بعد از روی نوشته­هایش در یک روزنامه معروف پیدا کردم... فیروزه همدانشگاهیم شده بود... سروناز (یادت هست ساناز ... دوم راهنمایی را؟) را مدتی بعد با آرایش بسیار در آغوش کسی دیدم و سارا ب تنها کسی است عوض نشده و هنوز عاشق ایتالیا است. بهارک هم که آن روزها عروس یکی از معلمها بود نمیدانم کی ازدواج کرده و خلاصه هرکسی قصه­ای دارد و ما هم...
حالا ده سال از آن روزها گذشته و دو-سه روز دیگر هم دوم خرداد است و یاد آن روزها میافتم که با هم یار دبستانی گوش میکردیم و با قام قام جلوی کلانتری ویراژ میدادیم و فکر میکردیم که دیگر "آخر" سی-یا-سی هستیم و rebel... یادت هست؟ جوان بودیم ساناز جان ... جوان! و دنیا به کام ما بودیم... یادت هست گمان میبردیم دنیا را عوض میکنیم چه میدانستیم که ده سال بعد 25 اردیبهشت باید روز بشماریم به امید دریافت حقوق!
ده سال عمری است واقعاً! پیر شدیم ساناز! پیر !

یکشنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۶

When A Woman Doesn't Want you - Elton John

واقعاً این التون جان (نه اون جان – این جون) خیلی بعضی وقتها... این به قول سان حال تمام الان من است

She may be lost
She may be out of bounds
All her tenderness and charms could be something
A man like me has never found
But in her woman's way
She's still a little girl
The things that she wants, the things that she needs
Oh well the choice is hers

`Cause you can't take a woman
When she doesn't want you
And you can't be a man
If you're blind to reason
Man might be strong
But true love is stronger
You gotta play it straight
When a woman doesn't want you

Her voice invites
Her eyes say more than words
But her needs and complications
Can tear away the memory of last night's girl
And if you're weak
Yeah we're all weak sometime
The best things can wait
The best times they come
Oh when strength is kind

And if you can't read her
Leave her alone
And if you don't know by now
She's not someone's prize
And you can't take her home

شنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۶

هرچه از دوست رسد ... یا به یک نویسنده بد یک دفتر خوب بده!

این ساناز خانوم در راستای طرح " به یک نویسنده بد یک دفتر یادداشت خوب بده شاید آدم شد!" برای ما یک عدد دفترجه باحال ابتیاع نموده اند من باب عیدی! دل همه تون بسوزه دارم باهاش حال میکنم بد!!! همش دم دستمه و کلی با هم دوست شدیم بد!

از آن طرف همان عنصره مذکوره!!! امروز نام برای من پیداکردند حسابی! به من میگویند "نازدار خانوم" که گویا نام گاوی بوده است در بلاد یو اس ای که به مادر خانومی آن عنصره و بش باجیلار شیر میداده است!

بنابراین من بعد امضاء میکنیم: نازدار خانوم – گاو محبوب!

اندر احوالات دیدار یار و دیگر داستانها...

و طوطیان شکرشکن و راویان اخبار اینگونه حکایت کنند که: بابا بیخیال!

در راستای سفر برخی عناصر حرف گوش نکن به تهران جهت شرکت کردن ایشان در نمایشگاه کتاب!!!! سه تفنگدار و یک عدد دارتن یان!!! عزم بر دیدار یار نمودندی!

آقا بگذریم... روز چهارشنبه گمانم در کلاس مبسوط منابع انسانی بودیم که sms آمد از همان عناصر فوق الذکر که با پائیزان هماهنگ شویم جهت ملاقات در هتلی ساعت 8 صبح روز پنجشنبه! چشم گشاده گشتیم گردیدیم زیاد و از آنجا که شارژ همی نداشتیم بیرون دویدیم جهت برقراری تماس و موفقیت حاصل نیامدی و پیام فرستادیم که اروحنا فدا ما به روز پنجشنبه در کلاس هستیم از 8 صبح تا 8 شب! و آن راننده رالی محترم نیز بر سر کارند و خلاصه دیدار میسر نگردد ... همچنان که پائیزان را در دسترس نمیباشیم و خلاصه...

سروش آمد که آدینه گاه 8 صبح رخصت دیدار حاصل است!

پس روز پنجشنبه به شدت درس خواندیم و دعوا نمودیم کمی و فال گرفتیم برای دوستان و به گمانمان دوستی نی نی در راه دارد و بگذریم و مچ بگرفتیم از دو تن از یاران و آقای آبی را ندا دادیم برای ملاقات شیخنا ساناز و روزی داشتیم پر برنامه! از آن سو مولاتنا خواهری در بستر بیماری بیوفتادی و شدیداً در تب سوختی و آه وناله نمودی و ما دلمان بر ایشان بسوختی و ناز ایشان کشیدیم و البته فایده نکرد جز آنکه خودمان تا صبح پختیم و خواهری لرزید! (علاحضرت آقای پدر کولر روشن نمودندی اما با دریچ بسته در تمام خانه جز اتاق ما! که دریچه باز بودی و از بد حادثه ما به هوای کولر شب در سالن بیتوته نموده بودیم!) شب هنگام نیز به ساعت یک بامداد بخسبیدیم و آماده گشتیم سی دیدار یار!

صبحگاه به بانگ خروس گوشیمان برخواستیم در ساعت 5 و بخسبیدیم باز و دوباره ساعت 6 برخاستیم و با آقای پدر اندکی اختلاط بنمودیم که ایشان عازم دیار غریب دماوندی بودندی و سپس مولاتنا خواهری را فرمودیم که برخیزید و ایشان را صدا نبودی و زمزمه فرمودی که " از طرف من به سان بگو خیلی دلم میخواد بیام ولی نمیتونم!" و اینچنین بود که تماس گرفتیم با آن راننده رالی و عرض نمودیم هرچه سریعتر بیایند و بعد هم در کمال پروروگی و با تأخیر فراوان رفتیم دنبال آن خانم دکتر و سپس در پی یک اقدام انتحاری رفتیم پارک پرنس و دونات ابتیاع نمودیم و عازم شدیم به مفتح! (میان برنامه: آقا من میخواستم یا بریم هتل صبحانه بخوریم و یا اینکه نون سنگک بگیریم بریم سان و آقای همجزیره اش رو برداریم و بریم پارکی جایی پیک نیک!!!! کلی کیف کنیم اما این دو خائن!!!! نگذاشتند و صبحانه میل کردند قبل از آمدن!!!)

نیم ساعتی در بر یار بودیم و آقای همجزیره ای که بسیار بهم میآمدند و خلاصه محظوظ شدیم از ملاقات دیرین و تا باد چنین بادا! و سپس ایشان را به حال خود گذاردیم و به سوی راه روان گرداندیم که دل ما با خود ببرند و ما را هیچ مجال سخن نبودی تا از تاب دل سخن رانیم.
در راه بازگشت همی در گوش آن خانوم دکتر زمزمه های شیطانی نمودیم و ایشان درب منزل بگذاردیم و خود عازم بازار شدیم جهت ابتیاع تخم مرغ که شیختنا هوس پخت کیک داشتندی "میخوام سالاد درست کنم" "سالاد چیه؟"... و هکذا! سپس عزم درب منزل نمودیم و چند باب خانه ملاحظه نمودیم و لذت بردیم!
و از آنجا که مولاتنا خواهری و علیامخدره مامان خانومی مریض میباشند در منزل مبادرت به پاکسازی و تمیزکاری نمودیم و سپس در راستای این کار خطیر و بعد از اندکی درس خواندن به خود استراحت داده در ساعت 10 شب بازی SIMS اغاز نمودیم و ساعت 1 بامداد بخسبیدیم جهت آماده شدن برای هفته نو!

Stat