شنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۵

Take the Lead

فیلم "راه را نشانم بده" یا همون


Take the Lead


محصول 2006 رو دیدم. و برخلاف ریویوهایی که براش نوشتن. از دیدن فیلم لذت بردم. بخصوص چندتا از دیالوگهای فیلم محشر بودند... و آنتونیو هم که دیگه نگو
- You made me believe that Mirecles happen!
...
- I look around this room & all I see is choices... choices to be made... not a single one to reject... well, maybe a punk a$$ or 2.
...
- It Kills her when you do that...
-What was that?
-You know... the hand on shoulder thing... it kills her... look I know how you love TO TALK ABOUT Romance; Love & tow bodies moving as one... but let me see if I can make you see some points.. She likes you.
...
- Maybe I'm not made to dance?
- Katline, do you like to dance?
- yes more than anything!
- then you are made to dance!
...
- Positions Please!

تولد

پیشاپیش از همه کسانی تولدم رو تبریک گفتن.. میگن و خواهند گفت تشکر میکنم
فردا پایان یک سال دیگه از زندگی یه آدم معمولی دیگه است که نمیخواست نرمال باشه

دوشنبه، دی ۰۴، ۱۳۸۵

آبرو ریزی

آقا یکی بیاد منو از تو شوک در بیاره. 18 هزار تومان پول موبایلم اومده. 1200 تومانش رو صحبت نموده ام. بقیه اش رو اس ام اس نموده ام.
نکته: دلیل اینکه خونه خودم ننوشتم این بوده که ترس از لو رفتن شدیدا بنده را تهدید مینماید. فیشه رو تو هفت تا سوراخ قایم کرده ام که مبادا مامان جونم پیداش کنه
خب میخواستی اینقدر اس ام اس نزنی دیگه! پروشات

یکشنبه، دی ۰۳، ۱۳۸۵

خبر نیویرک تایمز بدون شرح

تمام شد

بازی شب یلدا

حنا جان دعوتم کرده به بازی شب یلدا که گمونم دیگه همه درش شرکت کردن و فقط من و ساناز موندیم و بس... ه
این هم جواب حنا جان:
شبها تا برای خودم قصه نگم خوابم نمیبره *
یک بار توسط نیروی انتظامی گرفته شدم در دماوند و هنوز هم که یاد اون روز میافتم تن و بدنم میلرزه *
بجز یکبار تا به حال بوی فرند نداشتم و اون یکبار هم برای هفت پشتم بسه *
در دوران دبیرستان عاشق اسکار توی کارتون ممول بودم *
با امروز سه روزه که حمام نرفتم و دارم میمیرم از کثیفی ...چون عادت دارم هر روز برم حموم *
و حالا منم دعوت میکنم از : سان جونم و خان داداش امیدم و فاطیما جان و رائولی و پنجم هم سهیل استار تا 5 نکته در مورد خودشون بگن که من ندونم

شنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۵

من و آرش کمانگیر

برف می بارد
برف میبارد بروی خار و خاراسنگ... ه
.
.
.
تا میرسیم به اونجا که: ه
در میان خشم برف و سوز
در کنار شعله آتش
قصه میگوید برای بچه های خود عمونوروز
.
.
.
دختران بفشرده گردنبندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا کردند
آرش اما همچنان خاموش
از شکاف دامن البرز بالا رفت
وزپی او پرده های اشک پی در پی فرو آمد
کدامین نغمه میریزد؟
کدامین آهنگ آیا میتواند ساخت
طنین گامهایی را که سوی نیستی مردانه میرفتند؟
.
.
.
-------------
آرش کمانگیر منتهای آرزوی شب برفی یلدا منه

چهارشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۵

بچه مرشد

این دوستان همکلاسی ما به
Teacher Assisstant
میفرمایند: بچه مرشد
گفتم بدانید که چه کلمات معادل فارسی داریم و استفاده نمیکنیم

آگهی مزایده جدید

من چون این آگهی مزایده خیلی برام مهمه گذاشتمش اون کنار که همه ببینند و لذت ببرند
-------
دوشنبه حنا خانوم و اون خانوم مودبه به همراه خواهری و بنده خودمون رو دعوت کردیم به پیتزاخورون و بگذریم که آخرش هم به دیدن مادرشوهر عمه مان نرسیدیم و کذا... اما این همراهان آنقدر مست بازی درآوردند که گمان بردیم حتمی چیزی در غذایشان ریخته اند... فی الفور فکر چاره کردیم بساط جمع نموده و فرار را برقرار ترجیح دادیم.
بماند که باز هم قاعده بیست نفر سفارش دادیم و بعد لعن و نفرین که از ماست که بر ماست
--------

یکشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۵

آگهی مزایده

به یک نفر
Single & Available Gentleman
با مشخصات زیر جهت شغل
BoyFriend
: ه نیازمندیم
تحصیلات عالیه (شامل فوق لیسانس و دکترا) ه
آشنایی به زبان انگلیسی در حدی که نیاز به فارسی نداشته باشد.

کتاب خوان و فیلم ببین

آشنا به مسائل روز
دارای یک عدد اتومبیل ترجیحاً 206 نوک مدادی (زانتیا و ماکسیما نباشه بهتره... خوشم نمیاد) ه

خانواده خوب (چه ربطی داره؟ خیلی ربط داره! اگه خانواده خوب باشه خودش هم خوب میشه دیگه... نشنیدین میگن مادر رو ببین، دختر رو ... ببخشید پسر رو بگیر) ه
خوش قیافه و خوش لباس

دارای دستهای ظریف و لبهای مدل مارک وست لایف Huggable
علاقه به موضوعات زیر مزیت محسوب میشود:
پیاده روی
Westlife
NSYNC
Chris de Burgh
Sims II
Computer Freak
فوتبال دوست (ترجیحاً استقلالی، ایتالیایی، منچستر یونایتد، آ س میلان، دورتمند و رئال) ه
وظایف محوله
انجام وظیفه به جای آژانس

همراهی در کافی شاپ و رستوران و دورهم جمع شدنهای دوستانه بدون توقع پرداخت همه هزینه توسط ایشان... (اصولاً با هرگونه سوسول بازی مردسالارانه به اسم جنتلمن منرز شدیداً برخورد میشود) در زمان مشخص و محدود حداکثر هفته ای یکبار و عصرگاه
احترام به عقاید، یافتن دیدگاههای مشترک و اجتناب از مجادله

درک حدود رابطه و وارد نشدن به محدوده ممنوعه

فرستادن اس-ام-اس-های گاه و بیگاه و رومانتیک (نه عاشقانه) ه

استفاده از کلمات جدید و خوشمزه برای صدا کردن

صحبت تلفنی محدود (افزایش زمان صحبت حتی با توافق طرفین امکان پذیر نمیباشد) ه

Email روزانه یک عدد
آمادگی برای دادن هرگونه کمک درسی – فکری – کاری و ... و انجام کارهای مربوطه
نبایدها: (دوطرف ملزم به رعایت این اصول هستند) ه
عدم توقع تعویض دوستان (اصولاً من با دوستان خودم ، تو با دوستان خودت) ه
عدم اعتراض به کلاس مکالمه و یا توقع شرکت در آن
درک عدم لزوم به حضور دائمی ایشان در کنار دوستان من (خیلی وقتها ما میخوایم فقط گروه خودمون باشن و بس!) و متقابلاً
عدم اعتراض و حساسیت نسبت به رفتار اجتماعی من با دیگران بخصوص دوستان و همکاران مرد (رعایت متقابل این اصل تضمین میگردد.) ه
عاشق نشدن
عدم توقع شنیدن "دوستت دارم" ه
بکار نبردن عبارت "دوستت دارم" و عباراتی نظیر این چه در زبان فارسی و چه به انگلیسی
مزایا
دوستی با خانومی مثل من! (حال کردید اعتماد به نفس رو؟) ه
امکان دوستی با هرکس دیگر تا جایی که وقفه در وظایف محوله پیش نیاید.
عدم وجود حسادت
خرج کم و صرف زمان متناسب حداقلی
شرایط محیطی نامطلوب
اخلاق بد و لوس
غرغر
زودرنجی
توقع بیجا و بجا
سردی
غرور و تعصب

آگهی مزایده سوم.... یا آگهی استخدام آشپز

ببینید من راحت سر جام نشسته بودم منتظر داوطلبین پست قبلی که یک دفعه دیدم حنا جان یه کامنت باحال گذاشته که بیام و آدمها رو میکس کنم و من هم که دست به نقد... گفتم راست گفته... نتیجه این آگهی جدیده: ه
به یک آشپز فوری جهت میکس و مخلوط نمودن افراد زیر و تهیه یک عدد آدم خوشمزه سریعاً نیازمندیم
مواد لازم: (یا نام افراد مورد نظر) ه
Mark Feehilly of Westlife : جهت قسمت لب و گونه و چانه و همچنین صدای خواندن
JC Chasez : جهت دست ها و جشمها
Brad Pitt : چهت موها و ملوسی
Lance Bass : جهت صدای صحبت عادی
کریستین بوبن جهت رومانتیکیسم
Shane Fillan : چهت مرد خانواده بودن
Bill Clinton : چهت سیاستمداری
Paulo Maldinni : جهت فوتبال
بقیه رو هم وقتی یادم اومد میگم

شنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۵

آگهی استخدام خیاط

آگهی مزایده دوم
خیاط درجه یک با قابلیت های خاص
جهت انجام سفارشات خاص
به یک خیاط فوری و قوتی جهت دوخت و دوز یک فقره الگو جهت صاحب خانه نیازمندیم. مشروط به اینکه بتونه الگوی مورد نظر با
مهارت های ذاتی خودش نظیر عدم نیاز به پرو جور در بیاره. در ضمن خیاط مزبور باید بتواند لباس را تن آن موجودی بنماید که بتواند با قابلیت های فراری دهنده صاحب خانه وفق یابد. این قابلیت ها عبارتند از تغییر اخلاق با زاویه 360 درجه در کوتاه ترین زمان ممکن و آمادگی پاچه گرفتن حتی در رومانتیک ترین شرایط. و ایضا
قابلیت خواندن شعر خروس زری پیرهن پری به ترتیب فوق( البته این قابلیت فعلا به صورت انحصاری برای نگارنده محفوظ میباشد): دور جهون میگردم.
دوون دوون میگردم.
واسه مرغ و خروس هام ( ببخشید واسه صاحب خانه) پی یه چپون ( ایضا اصلاح میشود- بوی فرند) میگردم.
چوپون دم درازو.( دم دراز به صاحب خانه این امکان را میدهد که در شرایطی به جای گرفتن پاچه لباس، به کندن دم طرف چه به صورت یک جا چه به صورت دانه دانه اقدام ورزد
نه غرغرو نه نازو ( چون در صاحب خانه به وفور یافت میشود.
لباش باریک ( البته اصل شعر یه چیز دیگه بوده ولی خوب نگارنده که قصد توهین نداشته) و
وزنش یه من و نیم ترازو. البته وزن کم این قابلیت را به لباس دوخته شده میدهد که در اسرع وقت نسبت به سنگر گیری و نجات جان خود اقدام نماید.
پروشات: البته مورد پست ذیل باید قابلیت زندگی با دو تا موجود ... داشته باشد: یکی من و یکی هم همین خانوم که اینا رو نوشته! ه
معلومه خوب. مگه ممکنه من از چنین موجودی بگذرم در عین حال من مضرات صاحب خانه رو هم بی اثر میکنم بس که دختر خوبی ام. همه اش خوبی و نازی.

جمعه، آذر ۲۴، ۱۳۸۵

از همه جا

با خودم حرف میزنم. بلند بلند فکر میکنم و جواب خودم رو میدم. بعد به اطرافم نگاه میکنم و خوشحال میشم که هندزفری توی گوشم هست.
با خودم حرف میزنم... به انگلیسی و توی بارون با شال و کلاه نارنجی راه میروم. و بی­توجه به دیگران در سرزمین خودم زندگی میکنم.
با خودم حرف میزنم
--------------------
آقا یکی از دوستان ما... دوستان که نه آشنای نامزد شورای شهر شده...! جدی میگم! آقای مهندس فرزاد محمودی... فقط اگر خواستید بهش رأی بدید قبلش بهش بگید کتابهای مدیریت من رو بهم ده

سه‌شنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۵

اندر فواید ادب و تربیت

و اما
یکی دیگر از فواید اعمال بی ادبانه ما خریدن نوار حسن و خانوم حنا بود که آی ما ذوق کردیم. بعد هم یه نوار دیگه هم شنیدیم که قصد دارم برای این خانوم مودبه بخرم. با این مضمون که لولو گوشاش درازه. زرنگ و حقه بازه. لوله که ترس نداره و غیره و غیره
بعد هم حالا این چند وقت رو لینک میذاریم. ولی بعدش بدانید دیگه. اینهائی که آبیته و مدلش فرق داره مال اون خانوم مودبه است. اونهائی که از قبل همین جوری بوده مال همین خانوم مودب حاصب خونه است. چی شد

خواهره و انشانویسی

در راستای دست و پا چلفتی بودن ما... پست قبلی حذف گردید و مجبور به دوباره نویسی شدیم باشد که درس عبرتی شود برای دیگران...
ما که طی صحبتهای پیتزاخورانه با اون خانوم مودبه قضیه رو لو دادیم و خب حالام اینجا بگم که دیگه جهانی شه... خواهره زبان انگلیسی هم قبول شده و داره الان دوتا قورباغه رو با هم میخوره! شدید! ه
---------------------
در همین ارتباط دیشب خواهره با مقدار متنابهی هندوانه زیر بغل تپاندن ما را خر نمود و نه تنها یک عدد تحقیق بلکه یک عدد انشإ
Who I AM?
هم از ما تلکه کرد و خلاصه در نهایت ما را با یک
An Special Acknowlegment goes to my sister who helped getting this article done
سروته قضیه را بهم آورد و سر ما را گول مالید شدید و ما هم لبخند افاضه فرمودیم که خودتی
------------
قابل توجه خواهری که نامردیه اگر واسه این پست کامنت نذاری

بی تربیت

آقا جان اون از کتاب خریدن من. اینم از حرف زدن این خانوم. ما دو تا بدجوری برای همدیگه بدآموزی داریم. یکی بیاد ما رو از هم سوا کنه تا همه ادب و تربیتمون به باد نرفته. برای دیدن پست مربوط به اون کتاب جالب تشریف بیارید خانه منزل. خوش حال میشیم.
ولی لپ کلام اینکه از ملاصدرا تا ونک من و این خانوم فقط خندیدیم و حرف زدیم اونم شدیدا و فجیعا بی ادبانهَ
این بخش بالا رو اون خانوم ساناز خانوم نوشته ها! من عمراً تکذیب میکنم هرگونه بی ادبی و غیره رو... لینک مربوط به پستشون هم اینجاست. پروشات

دوشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۵

کریسمس و زمستون

خرید کریسمس همیشه یه هیجان خاصی داره... همیشه تو این فصل سال یه جور دل غنج رفتن هست و من همیشه زمستونها عاشقم
زمستون فصل منه
فصل خوندن و خوابیدن و خوابهای عاشقونه دیدن
فصل کافی شاپ و دستکش و لرزیدن
It's F*cking Cold Out Here
فصل زمستون
سرما آدمها رو بهم نزدیک میکنه... من عاشق زمستونم

کتاب دودشناسی

این فقط یک اشاره است به یک کتاب با یه عنوان جالب
فقط امیدوارم توش مثل بیرونش باشه

یکشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۵

تبلیغات انتخابات

دیدید این تبلیغات شورای شهر رو؟ خداییش که من موندم اینا این شعارها رو از کجا میارن؟ "مسکن قسطی برای زوجهای جوان" یکی از این شعارهاست که من نمیدونم به شورا چه مربوطه

چیزهای ساده

بد نیست صبحمون رو با پست جدید خان داداش شروع کنیم

جمعه، آذر ۱۷، ۱۳۸۵

خواهره و تست شخصیت

بعد از کلی تشویق بالاخره خواهره راضی میشه تست کیرسی رو بده و ببینه که شخصیتش چیه... و صد البته که من هم در کنارش کمکش میکنم... چون از وقتی روسی میخونن انگلیسی یادشون رفته!
میزسیم به اینجا که : آیا شما عامدانه کارها رو انجام میدید یا
impulsive
و ناگهانی... خواهره خیلی جدی میگه: من معمولاً کارها رو عامدانه انجام میدم بجز بلاهایی که سر تو در میارم
راستی خیلی باحال نیست که با وجود جوابهای تقریباً متفاوت هر دو ما آیدالیست هستیم؟

یکشنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۵

بلوط و کنفرانس در تهران

اگر دلتون میخواد با نویسنده بلاگ بلوط بیشتر آشنا بشید


اگر دلتون میخواد یه چیزایی در مورد رزومه نویسی بدونید


شاید بد نباشه به اینجا یه سر بزنید:





اگر هم تخفیف میخواید... خوب برید این رو بخونید

جمعه، آذر ۱۰، ۱۳۸۵

روز جهانی مبارزه با ایدز

فقط یک امروز رو یادمون باشه که روبان قرمز یعنی چی.... ه


Support World AIDS Day

دوشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۸۵

گرگم به هوا

فقط جهت تغییر ذائقه از این همه آگهی های تسلیت و غرغر های جمع پادر هوا ها. فقط اینکه ما خودمون هم لر داریم و یهو برندارین تظاهرات کنین که توهین شد. ما خودمون ترکیم. لر هم داریم. پس با علم به داستان جوک رو مینویسیم:
لره میره خانه خدا و خلاف جهت طواف میکنه. بهش میگن چه کار میکنی. میگه شما ها از این ور دنبال خدا بکنین. من از اون ور میون بر میزنم!!! ای جان که چقدر این موجود، انسان گوگولی ایه

جمع پا در هوایان

قربونت. ما رو هم به نظر میاد دارن کم کم پا در هوا میکنند و خسته نباشند و یه جا برای من هم باز کن تو اون آگهی اماده به کارت.

یکشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۵

بابک بیات رفت

به همین سادگی
فردا با مرد موسیقی ایران خداحافظی میکنیم... فردا... چه زود دیر میشود

شنبه، آذر ۰۴، ۱۳۸۵

و من هنوز پا در هوام

صبح بخیر
من هنوز اینجام سر کار و حسابی سرکارم. یک عده دارن همه تلاش میکنن که قبل از انقلاب من رو اینجا نگه دارن و هنوز تکلیف معلوم نیست
راستی خان داداشم هم که به سلامتی دوباره مینویسه. چشم شما روشن... ه

چهارشنبه، آذر ۰۱، ۱۳۸۵

آماده به کار

این آگهی های آماده به کار رو دیدین؟ از همینها که میزنن یک نفر ... با تحصیلات فلان آماده کار فلان... ه
حالا حکایت ماست که به سلامتی بنویسیم:
یک نفر مهندس صنایع غذایی با سه سال تجربه کاری در یک ارگان دولتی و مشغول به تحصیل در رشته فوق لیسانس مدیریت اجرایی آماده به کار میباشد. ه
به سلامتی و میمنت نامه تصفیه مان را نوشتند و تمام! ه
پینوشت: مرسی فاطیما جان اما... راستش نمیدونم تبریک داره یا نه آخه اخراجم کردن

جمعه، آبان ۲۶، ۱۳۸۵

استاد خرم (به ضم خ و تشدیدو فتح ر) میگن: "خلاصه که یک دسته میمون تخس رو میارن میکنن تو یه محیط در بسته و یه نردبون فلزی میزارن که به یه پله­اش برق وصله و بالاش هم موز میزارن. هروقت یه میمون از نردبون بالا بره هم خودش رو برق میگیره و هم آب سرد از دوشهایی که رو سقف هست میریزه رو سر میمونهایی دیگه... ه
اولش دائم میمونها تلاش میکن برن بالا و موز رو بردارن اما با این شوکها تعداد زیادیشون منصرف میشن بعد از یک مدتی اما هنوز اون تخسهاشون میرفتن و امتحان میکردن... ه
میمونهای دیگه که میبینن اینا دست برنمیدارن میگیرن یک کتک مفصل بهشون میزنن که اگه به فکر خودت نیستی، به فکر ما و این آب سرده باش! و تا یک میمون میدویده طرف نردبون میزدنش... و کم­کم اون میمون تخسها هم میگن بابا این موزه به کتکش نمی­ارزه و دیگه از نردبون بالا نمیرن... ه
بعد محقق ها برق رو قطع میکنن اما میمونها دیگه به نردبون نزدیک نمیشن که نمیشن... ه
اینها میان گاماس گاماس میمونها رو عوض میکنن... میمون اول رو برمیدارن جاش یه میمون جدید میفرستن تو ... میمونه موزها رو میبینه میدوه طرفشون اما بقیه میگیرن یه دل سیر میزننش... دوباره و سه باره این اتفاق میافته و بالاخره میمونه تسلیم میشه و دیگه نمیره سراغ این نردبونه! ه
بعد میمون دوم رو عوض میکنن و همین قضیه پیش میاد... همه میمونهای قبلی بعلاوه میمون جدید این رو تا اونجا که میخورده میزننش... بعد میمون بعدی ... بعد میمون بعدی... خلاصه که همه میمونها رو عوض میکنن و برق هم دیگه وصل نبوده اما هنوز هم اگه میمونی به نردبون نزدیک میشده همه میزدنش... حال اینکه این میمونها نه خودشون امتحان کرده بودن و نه دیده بودن که چه اتفاقی میافته اگه از نردبون بالا برن! ه
"خلاصه که این کتک زدنه میشه فرهنگ و اون نردبون میشه تابو"

بیایید میمون نباشیم! ا

سرگیجه

چشمهام رو میبندم و سعی میکنم از چرخیدن زمین جلوگیری کنم.
چشمهام رو باز میکنم و میگم: "بله این هم فکر خوبیه..."هه
"به هرحال خیلی امیدوار نیستیم که طرح جواب بده"
دستم رو میکشم رو چشم. "امتحانش ضرری نداره فقط کمی وقت لازم دارم برا تهیه برشور"و دیگه یادم نمیاد جوابم چی بود... قطع میشم.... و بعد توی خونه دوباره وصل میشم

دوشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۸۵

دالی

هه هه. چه باحال . من آمده ام های های. من آمده ام. ولی این مطمئنا آخرین پستم با چنین لهجه خفیف و بی کلاسانه ای خواهد بود. بالاخره آدم وقتی مهمونی میاد باید یه جورائی کلاس صاحب خونه رو حفظ کنه نه اینکه بدتر کلاس اون رو هم بهم بزنه و مطمئناً آخرین باری هم خواهد بود که چنین بی اجازه و بی کفش و با دمپائی خواهم پرید وسط پست های صاحب خانه و لی خوب دیگه. یه کم ذوق مرگ شدم اینه که کفش و جوراب و دمپائی جا موند. با اجازه صاحب خونه یا الله.

یکشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۵

PersianLog

دلم برا اون محیط تنگ شده و برای اون دوستیها و برای همه دعواها و آشتیها و مهاجرتها.
اگه پرشین راه بیوفته دوباره مینویسم فقط امیدوارم که نخواد دوباره توش رجیستر بشیم من همون یوزر خودم رو میخوام
Proshat

جمعه، آبان ۱۹، ۱۳۸۵

HUGمجانی

تو این لینک ببینین:
http://www.youtube.com/watch?v=vr3x_RRJdd4&eurl
ولی کاش آدما یک کم جنبه داشتن.... حتماً پشت ابتکارش رو میگرفتم.

من ونوت بوکم

اين نوشته تحت امر شهنشاهی شهدخت خواهری نوشته گشته، باشد تا به ياد آوريم اولين روزهای حضور اين موجود فلک زده يعنی نقره فام ما را
و بعد... آقا بابت همین يک فقره دردسری کشیده ايم که مپرس

چهارشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۸۵

من و بلاگر

آقا مرديم از دست اين بلاگر که در شرکت فيلتر ميبود و غيره
و خلاصه که ما هستيم
لپ تاپ هم ابتياع گرديد ÷س از مصيبت فراوان و همچنان درگير هستيم با يک عدد کيف و خروجی ای سی که خراب ميباشد و به ناچار تشريف ميبريم ÷ايتخت جهت تعويض
و بعد
در معيت وزيری هستيم از وزراء دولت فخيمه

شنبه، آبان ۱۳، ۱۳۸۵

ساناز و من

خب دیگه هرکس یه جوریه... این ساناز خانوم هم اینطوری در مورد شیرینی گرفتن از ما جولون میده... دانشگاه رو به چشم اما بابت نوت بوک... مگه پشت گوشت رو بدون آینه ببینی

پنجشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۵

Digital Gap زن و

از همه همراهان محترم و محترمه تقاضا دارم هرچی راجع به این موضوع میدونن زود بریزن رو دایره واسه یه فقره پروژه لازم داریمش
نبود؟

امتحان

چشمهام رو باز میکنم و میبینم که روی کتاب خوابم برده... خیلی وقته که اینطوری درس نخوندم... خیلی وقته که دلم برای نمره بیست نتپیده... من زنده ام

شنبه، آبان ۰۶، ۱۳۸۵

پنجشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۵

یک عدد سفر مجردی

الان هنوز نمیتونم چه خب بود
خب رفتیم کاشان سه تایی
خیلی خوش گذشت
عالی بود
Perfect
سانازی خیلی خسته شد
دستش درد نکنه
بقیه اش رو هم صبر کنید فیلمها رو بزارم تو گوگل ویدئو و تماشا کنید.
پ.ن: اصلاً هم ما بچه های بدی نبودیم! خیلی هم گل بودیم و اینقدر بیعرضه تشریف داشتیم که از پس یه پفیلا و یک چیپس برنی اومدیم

یکشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۵

سارین و کلیدش


کار خواهره است ها!

ماجراهای پارسا و پارمیدا

اینهایی که مینویسم خوشمزگیهای عموزاده و عمه زاده هست که در عرض هفته گذشته اتفاق افتاده:
اول پارسا
تبلیغ "امرسان" ملاحظه مینمودیم که میفرماید: "من و مامان و امرسان" وپسرعمو محترم فرمود
اینا باباشون امرسانه؟
و باز در باب کله پاچه فرمود:
من از این جیزا نمیخورم چیه یه دونه عقل میزارن جلوی
آدم؟
----
از اون طرف این نوه عمه ما اومده بود خودش رو برا خواهره لوس کنه و شروع کرده بود به مالیدن خودش به یخچال و بعد خیلی خوش مزه مسقل بچه گفته:
میشه من با مبال شما بازی کنم؟
توضیح ضروری : در زبان دخترک یک سال و نیمه ما مبال (به ضم میم) همان موبایل است!

پنجشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۸۵

سه­شنبه:
میرم تو و به حراست لبخند میزنم. مدتهاست یاد گرفتم که این بیچاره­ها هم آدمهایی هستن شبیه ما که فقط یه وظیفه مسخره بعهده­شون هست.... و باز میدونم که همین لبخندها و سلام­احوال­پرسی­ها من رو از تذکراتی که بقیه هر روز دریافت میکنن مبرا میکنه. با اینکه حجابم اون طور شایسته موسسه نیست و آرایش میکنم تا حالا یکبار هم به من تذکر ندادن.
"خانوم...،" برمیگردم و فکر میکنم چی شده که حراست صدام میکنه... مامور میدوه طرفم. "بله...؟" دستپاچه شدم. گمونم خودم رو چشم زدم! "در کیفتون بازه!" نگاه میکنم و میبینم که زیپ کوله پشتی­ام باز بازه! "ببینین چیزی کم نشده باشه" بدون تمرکز توی کیف رو نگاه میندازم "نه همه چی هست مرسی." یه لبخند دیگه میزنم و میدونم که خودم درش رو باز گذاشتم! آقای حراستی میگه مرسی و میره سرجاش و سرش رو برای خانوم بعدی که میاد تو تکون میده که روسریت رو درست کن.
-----
همین طور که نشستم تو دفتر رئیس دارم حرص میخورم که چرا این آقای جدیدی نمیتونه بفهمه که باید برای کسانی که اندازه سن ما تجربه دارن احترام قائل شد. چرا نمیفهمه که هر دری کلیدی داره و هر آدمی رگ خوابی. چرا نمیتونه ببینه که آدمها تو این کار رسوب کردن و هرچقدر که نادرست... اینجا رو اونطوری میبینن که میخوان.... من هم مثل اون اعتقاد و باور دارم که تحول تو این کهنه خونه لازمه اما باید به این آدمها نشون داد که چطوری عوض بشن. باید باهاشون گام به گام پیش رفت. نه اینکه خیلی راحت نشست که: همکاری نمیکنن
از جلسه که میره بیرون سعی میکنم جلوی خودم رو بگیرم و حرفی نزنم. اینجا یه موسسه دولتیه... و اگه مشکل داره میتونه کارش رو عوض کنه!

چهارشنبه:
صدای آهنگ رو بلند میکنم و تا خونه بیخیال قدم میزنم. دستم رو میزارم رو زنگ ولی کسی جواب نمیده. بیحوصله پام رو میکوبم زمین و دوباره زنگ میزنم. "سلام پورو" به صدای داداشی کیبان برمیگردم که خودش رو برام لوس کرده. "سلام... هرچی زنگ میزنم در رو باز نمیکنن!" "خب زنگ خونه ما رو بزن!"
در بالاخره باز میشه و میایم تو... وقتی میرسم داخل آپارتمان... شیر آسمون رو باز میکنن و... بارون میاد شدید! به این میگن شانس.

پنجشنبه:
خواب عروسی میبینم و خواب آتیشه رو! میترسم.... لعنتی ... خواب یه نفر دیگه رو هم میبینم که لباس مشکی پوشیده و گریه میکنم و حالم بد میشه.... نه از گریه­اش از دیدنش. حالم بهم میخوره از خودم و از همه.

EMBA من و

سینا خان! نه خیر! کی گفته من پیام نور دوره فراگیر میخونم؟ توچ! خوشبختانه یا متاسفأنه باید به اطلاعتون برسونم که ... من دوره روزانه کارشاسی ارشد قبول شدم و الان هم مثل بچه آدم میرم سر کلاس و حسابی سرم شلوغ و پلوغه!
البته همین سازمان که من توش درس میخونم دوره
MBA
دیگه هم داره که اسمش دوره در سطح هست ولی آخرش مدرک فوق نمیدن بهشون. البته کلاسهاشون با ما برگزار میشه و از 50 نفری که تو دوره ما هستن، 35 نفر در سطح میخونن و ما فقط 15 نفریم که فوق رسمی میخونیم.اما اگه تو دنبال منابع خوب میگردی واسه مدیریت و خلاصه اطلاعات دست به نقد به این سایت مراجعه کن که خیر دنیا و عاقبت توشه:

دوشنبه، مهر ۲۴، ۱۳۸۵

تغییر فونت و باقی شیاطین

خلاصه که به ناچار این فونت خوشگله رو تغییر دادیم رفت
باز بگید این بلاگ رو نمیشه خوند
یه توضیح ضروری:
من دارم دوره رسمی روزانه مدیریت اجرایی رو تو یکی از موسسات تهران میخونم و تازه هم شروع کردم و اول راهم. اگه سوالی باشه در خدمتم.
راستی کسی منبع بهره وری سراغ نداره؟

فمینیست بودن و احساس رضایت فردی

این یه مقاله است که دوست آمریکایی من نوشته و بنظرم خیلی جالب اومد
قرار هم هست که ساناز خانوم برگردونتش به فارسی
منتظر باشید
و خوشحال میشم نظراتتون رو بشنوم

حظ بویایی

تو این هوای بارونی کیف کوله ام رو میندازم رو پشتم و میگم: سر حافظظظظظظ
و میپرم رو صندلی جلو اولین تاکسی پژو نارنجی و سفید
صدای آهنگ گوشی رو هم زیاد میکنم که تا حدود زیادی ارتباطم با دنیای بیرون قطع بشه و حظ میبرم از این هموای عالی
...
نمیدونم چقدر جلوتر تاکسی جلو پای یه نفر می ایسته که ازش فقط یک پیرهن آبی میبینم و شلوار مشکی و کمربندی که آرم گوچی روش نظرم جلب میکنه.... اما آهنگ هنوز قویتره و دنبال خواب و خیال خودمم
چند لحظه بعد وقتی میشینه تو ماشین ناگهانی و بی مقدمه بوی عطرش تمام ماشین رو پر میکنه
من متعجب حریصانه یه نفس عمیق میکشم و نفسم رو حبس میکنم مثل اینکه میترسم که منبع بو تموم بشه
تمام راه با نفسهای عمیق ریه هام رو به مهمونی دعوت میکنم و از خودم میپرسم که چی میشد اگه همه مثل این آقاهه (که هنوز نمیدونم چه شکلیه) دوش هوگو باس میگرفتن

شنبه، مهر ۲۲، ۱۳۸۵

به قول آلیس قطع میشوم.
وسط حرف زدن، وسط فیلم دیدن و درس خواندن بطور ناگهانی قطع میشوم.
انگار تمام سیمهای متصل به سی پی یو مغزم را بکشند... بطور ناگهانی
Go Blank
میشوم
پلک میزنم و بروی خودم نمی آورم که دی سی شده ام
با این حال اطلاعات ورودی را درک نمیکنم و داده ها برایم مفهومی ندارند.
چند ثانیه یا شاید چند ساعت بعد (چه فرقی میکند؟) دوباره وصل میشوم
با زهم کاملاً ناگهانی و بدون دلیل

جمعه، مهر ۲۱، ۱۳۸۵

هنوزم بعضی روزها دلم برا فیلسوف بازیهات تنگ میشه
بخصوص وقتی کسی رو ندارم سرش داد بکشم
حیف بدرد داد زدن هم نمیخوری

بدون شرح

امروز یاد گرفتیم در کلاس که:
راست یعنی : نخبه گرایی و حمایت از قوی
و چپ یعني: توده گرایی و حمایت از ضعیف
---------------------------------
راست یعنی: کارآمدی و شکاف اجتماعی
چپ یعنی: ناکارایی و عدالت اجتماعی
--------------------------------
و بعد آموختیم
سوسیالیسم رو بوجود آورد تا به حفظ کاپیتالیسم کمک کنهGladstone
---------------
سوسیالیسم یعنی هیچ کس از تور امنیت اجتماعی فقیرتر نباشه
یعنی مسکن و غذا در حد حداقل
بهداشت و درمان در حد متوسط
و آموزش در حد حداکثر

دوشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۵

چی؟ آقای سیساستمدار؟

انگار نه انگار که باید تو تورنتو نشسته پای درس و مشقش! خیلی ریکلس از پله های بانی چاو میاد بالا... من یه نگاهی بهش میکنم و ابروهام میپرن بالا بعد به بیژو و بعدش هم لالی پاپ و آخر همه کله مهرداد پیدا میشه
به خواهری میگم: این مازیه... (برادر همین سیاستمدار خودمون) میگه: ا... به من چرا نگفتی
و من بهش نمیگم که دارم خودم رو قانع میکنم که این آقای سیستمدار نیست که جلو ایستاده. چشمهام رو میبندم میگم چرا اینقدر شبیهه
میرم جلو و توی اون گنگی که دورم رو گرفته دست به شونه هاش میزنم و لپش میکشم تا مطمئن شم که این همون دوست خودمه
و باز تو گنگی نمیدونم که خودشه یا نه... نمیخوام باور کنم که جلوم ایستاده
میخوام بدونم چطور میشه که یه آدم اینطوری جلوم ظاهر میشه
و باز... حالا دیگه مهم نیست که میخواستم گردن لالی پاپ رو بزنم، اصلاً اهمیتی نداره که عصبانیم و گردنم درد میکنه... هرچند از سورپریز خوشم نمیاد اما این یکی بهم چسبید
خوش اومدی دوست جون

یکشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۵

دیدن اسم این همه آشنا آدم رو متعجب میکنه

راستش رو بگم اصلاً انتظار دیدن این همه اسم آشنا رو اینجا نداشتم!
دلم برا روزهای پرشن لاگ تنگ شده... برا داداش امیدم و بقیه ولی خوب دیگه هرچی یه دوره ای داره.
-------------------
فاطیما جان بله هم دیگه رو دیدیم. و مرسی از بلاگ سینا... خیلی وقته که دنبال بلاگش میگشتم
-----------------
رویاهای قدیمی جون میگیرن و جون میدن

جمعه، مهر ۱۴، ۱۳۸۵

ماری که نیش میزنه و سوراخ

به قول تو آدم اشتباه های مهلک رو فقط یه بار انجام میده
برنمیگردم

تفلد خواهره

خواهرکم دیکه بزرگ شده... الان که دارم اینا رو مینویسم اما مثل نوزادهای ملوس جشماش رو نیمه باز کرده و خواب خرگوشی میکنه. از بچگیش هم همینطوری خرگوشی میخوابید و من تو عالم 7 سالگی فکر میکردم که چطور میتونه با پلکهای باز بخوابه... بعدها فهمیدم که خودم هم وقتی خواب میبینم اینطوری میخوابم...
خواهریم خوشگلترین بچه ای بود که تو عمرم دیدم... هنوز بعد اینهمه سال هم نی نی ندیدم که به ملوسی و خوشمزگی خواهریم باشه. لپهای کپلش فقط به درد سه بوسی و بوس قطاری و بوس تفی میخورد و خنده های شیطونیش دل همه رو میبرد. کلاً بچه گریه ای نبود و برعکس من کج خلقی نمیکرد... اما تا دلتون بخواد شیطون بود و عموم بهش میگفتن: زلزله هشت ریشتر
همه این قصه ها انگار مال دو روز پیشه... اما حالا خواهری من اینقدر بزرگ شده که با من توی یه دهه از زندگیش باشه... اینقدر بزرگ شده که ... فرقی نمیکنه این خواهری واسه من هنوز همون لپ خوردنی که میدوید ته سالن و میخوابید رو زمین که از خودش دفاع کنه و با مالوک و کابالوک و ... دوست بود.

جمعه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۵

نادانی

خواهر کوچیکه بعد کلی درگیری سر ثبت نام دانشگاه، اومده و ولو شده رو تخت اتاق مشترکمون و نمیزاره با خیال راحت و صدای بلند موسیقی بگوشم. بعد نمیدونم از میون زمین و آسمون چطور یه دفعه میپرسه:
"فرق بین فاشیستها و نازیها چیه؟"یه سوال ساده که یه جواب پیجیده داره... بی حوصله یه جواب سرسری بهش میدم و رد میشم. دوباره یه سوال دیگه راجع به ایتالیا و اسپانیا و فاشست میکنه و جوابش رو میدم.... آخرش بعد تخلیه اطلاعاتی من! یه سوالی میپرسه که جوابش رو نمیدونم.... میگه: "اه... تو هم که هیچوقت هیچی نمیدونی!!!!"

کارگران افغانی

حقیقت اینه که نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت. از اون طرف اون حس ناسیونالیستی به من میگه که باید از این قضیه لذت ببرم. از طرف دیگه میدونم که همه اینا بهانه است واسه فشار آوردن به دول اطراف و یه جورایی ارعاب و خریدن رای اونها به نفع خودمون.
و از یه طرف هم وقتی فکر این رو میکنم که بابای خونه همسایه و کرم آقای شرکت هم باید برن دلم میگیره. و همین یادم میندازه که اونا هم آدمن مثل ما... با خوبی­ها و بدی­ها و لزوماً محل زندگی آدم نباید تعیین­کننده جایگاهش تو اجتماع باشه؛ همونطوریکه خون و ارث نباید جایگاه اجتماعی بالاتر و حق بوجود بیاره! به هرحال هنوز دیدگاهم نسبت به این قضیه برای خودم معلوم نیست

طوفان

خیلی وقته که چیزی ننوشتم و دلم شور میزنه واسه این همه حرف که تو گلوم نشسته و بیرون نمیره. میترسم که چیزیایی رو که باید بگم نتونم و چیزایی رو که نباید بنویسم و کسایی رو برنجونم که نمیخوام... چقدر یه دفعه این حرفها خودشون رو آوار کردن رو سرم... میترسم که این تو این طوفان، تو این گردباد و هذیون تو از قلم بیوفتی.... تو با اون بتی که همیشه بوده و همیشه هست! تو با اون نگاه نافذت که میتونستی بدون اینکه پلک بزنم بهم بگی چی تو فکرم میگذره.... تو گم شدی.

کلاس... درس...

روز اول دانشگاه هم واسه خودش حالی داره. جالبی قضیه اینه که اینجا دیگه مثل دوره­های دیگه یه عده واسه وقت­گذرونی و بازی نیومدن... اینجا کسی با پول بابا و به زور مامانش نیومده و همه میدونن که بابت این دوره­ای که میگذرونن خیلی بیشتر از پولی که به ظاهر دادن دارن میپردازن. از وقتی که میتونن بابتش پول بگیرن تا زحمتی که باید بکشن... اینجا همه دنبال یه جیزی هستن که مدرک نیست... کسی دنبال اسم نیست و این خیلی عجیبه. اینجا همه از روی تجربه شخصی حاصل از سالها کار حرف میزنن. کسی نیست که از عنوان دهن­پرکن "شرکت ملی ..." ، "مدیر تولید..."، "مشاور مدیر..." بترسه. اینجا این عنوانهای گنده و حجیم فقط یه تجربه هستن در خدمت کلاس... و این عجیبه. وقتی آدمها رسماً از مشاهدات، مطالعات و تجربیاتی حرف میزنن که تو فقط تو کتابا خوندیش و تو میمونی که من اینجا چه میکنم؟ اینجا است که این اعتماد به نفس اساسی به­کارت میاد! تو از همه بهتری، حتی اگه به ظاهر اینطور نباشه.به­هرحال من یه لپ­تاپ لازم دارم و نمیدونم دنبال چی باید بگردم. تنهایی درد بزرگیه! حتی از بی­پولی هم بزرگتره!

یکشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۵

پاپ، مانوئل دوم و دانشمند پارسی

خب این دانشمند ایرانی هرکی بوده خیلی جنجال به پا کرده چون حالا عملاً همه دنیا رو با اون مکاتبات 8 قرن پیشش سر کار گذاشته...
چیزهایی که ما از این دانشمند میدونیم اینه:
مانوئل دوم به دستور سلطان عثمانی با دشمنانش مباحثه میکرده و این دانشمند یکی از مخالفان عثمانی بوده.
احتمال قریب به یقین در دوران سلجوقی زندگی میکرده.
در انگلیسی بعنوان یک کدی نام برده شده.
مانوئل دوم 26 مکاتبه باهاش انجام داده که در مجموعه بنام "نامه هایی به یک پارسی" جمعش کرده و به برادرش تقدیم کرده.
بعد از این مکاتبات این دانشمند اظهار علاقه کرده که به روم بره بیزانس و مباحثات رو بصورت رودررو ادامه بده.
حالا یکی به من بگه اسمش چی بوده!
*مطمئنم که حسن صباح نبوده و به سبکش نمیخوره که خواجه نظام ملک باشه... وزیر سلجوقی که نمیره بیزانس*

شنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۵

MissUnderstood.

All you say is ''you dont understand what I''m going through''! & all I do is to stare & nod. No I never understand the coldness of a frozen heart.

یکشنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۵

روز اول مدرسه

روز اول مدرسه همیشه پر ترسه! همیشه فکر کردم تو این همه ترس یه معجزه اتفاق میوفته... یه معجزه قشنگ...
دلم میخواد برم توی حیاط نون و پنیر بخورم و به اولین "فاطمه ملاعلی" که رسیدم بگم: میای با من شریک بشی؟

جمعه، تیر ۰۹، ۱۳۸۵

چطوری شد که من: من شدم؟

یادم نمیاد اما یه جایی اون دور دورا بود که من، من شدم. یه جایی که پر از گل و سبزه بود و من یاد گرفتم که اول خودم باشم بعد بقیه
و یه جایی که هم بود که یاد گرفتم واسه من بودنم باید تقاص پس بدم...
حالام دارم تقاص من بودنم رو میدم... چون من منم

دوشنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۵

من نمیخوام آدم بده قصه باشم

من نمیخوام ادم بده قصه باشم اما نمیشه. آدم بده قصه بودن خیلی سخته! وقتی که یکی ادم خوبه است و مظلومه همچی قشنگه و همیشه میتونه بگه تقصیر من نبود اما وقتی که تو آدم بده باشی دیگه نمیتونی تقصیر رو بندازی گردن اون دیگری.... چون اون دیگریه که هرکی به داستان نکاه کنه باهاش همدردی میکنه
اما من باید آدم باشم... چون اگه آدم بده نباشم باید بسوزم و باید از خودم بگذرم و من خودخواهتر از اونم که این بلا رو سر خودم بیارم

Stat