دلتنگی های یک روز من
از اون روزها ی بی حوصلگی و خواب آلودگیه... دلم میخواد بخوابم و دیگه بلند نشم...
به شدت سرم شلوغه هم کار دانشگاه و هم سرکار شدیداً گرفتارم. از اون طرف هم بیحوصلگی نمیزاره کار کنم. دائماً هم پای تلفنم و دارم کارهای گردهمایی دانشجویی رو انجام میدم. از اون طرف خانوم میم اومدن اینجا و ماجراهای قدیمی... کلی داره سرم رو میخوره شدید!
امروز هم میخوام برم آرایشگاه و بعد دو ماه سر و صورتی صفا بدم. و کلی هم دلم هوس قهوه و چیپس و پنیر کازه کرده! کاش میشد بریم بیرون...


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر