سردگمی های یک چهارشنبه
بعدازظهر بخیر.
بی حوصله ام و منتظر... امروز از صبح مشغول وارد کردن اعداد بوده ام و سرم از دیدن ارقام نجومی پیمانها سوت میکشد. از آن سو درگیر کارهای هرروزه هستم و خوراکی هایی که میاید و میرود!
نمیدانم چرا این روزها همش خانومهای چاقالوی پیچیده در چادر میبینم... از آن دستها که معمولاً توی شهرستانها پیدا میشوند و قل میخورند و تروفرز کار میکنند... خرید میکنند و چونه میزنند و بعد با یک بغل سبزی و یک زنبیل پر میروند که برای شوهرشان و بچه های سرخ و سفیدشان غذا بپزند و در حال غذا پختن سر این یکی داد بزنند که نکن و آن یکی را از تو کوچه جمع کنند و دختر را هم بنشانند سر سبزی که پس فردا که شوهر کرد نگویند چه مادر بی عرضه ای داشت!
خلاصه که جای شما سبز...
دلم برای تنهایی خودم تنگ شده!


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر