بلند بود....
ساناز عزیزم!
این روزها کمتر میتوانیم از طریق این جی میل لعنتی با هم بچتیم و این موجب خسران است! حالا من اینجا پشت میزم نشسته ام و به جای کار کردن و درس خواندن دارم برای تو ای میل سرگشاده میدهم! گشادی سرش هم این هوا............ باور نداری؟ اندازه بگیر!
فکر میکنی امروز بیایی ساعت 5 و نیم دم در خانه تان آرایشگاه؟ من میخواهم بی حرف پیش بروم آنجا دید و بازدید و بعد بروم دانشگاه!!!!!!! چقدر که من فعالم! فردا یک مقاله دارم که هنوز برایش هیچکاری نکرده ام! اما تصور میکنم که چندان خوب نباشد که غر بزنم... چون یک حنا که برایمان غر بزند کافی است... و ما به بدبختیهایمان میخندیم!
دلم میخواهد یک روز از صبح تا شب فقط و فقط خودم باشم و هیچکس دیگر نباشد و یک جایی کنار پنجره بشینم و فقط آهنگ گوش کنم. لم بدهم رو ی تخت و خلاصه فقط تنبلی کنم... و کتاب بخوانم... خیلی وقت است که یک کتاب را یک نفس نخوانده ام. حسودی ام میشود به خواهری که میتواند یک نفس فیلم ببیند و یک نفس کتاب بخواند.
دلم میخواهد تلفنم را خاموش کنم و تمام ارتباط دنیا را با خودم قطع کنم. هی مادر... عجب آرزوهای دست نیافتنی دارم!
هوای اینجا خیلی گرم است و من هم خیلی خمارم و این دو یا بهم مربوط است و یا بهم مربوط نیست به هر حال فرقی در اصل موضوع بیحالی من نمیکند. بیا برویم یک جایی و بخوابیم.. فقط بخوابیم... و رویاهای قشنگ ببینیم. یک جای خنک که باد بیاد با پرده های کلفت که حرم داغی آفتاب را بگیرد و هرازچندی هم به خورشید اجازه چشم چرانی توی اتاق را بدهد.
هیزی خورشید پاییز را دوست میدارم اما تحمل هیزی آفتاب بهار تقریباً برایم غیرممکن است! وظیفه اش را باید به باد بهار بسپارد که نوازشش بیشتر هوس انگیز است! باز به دشت و کوه زده ام و اراجیف میبافم.... گمانم باران دیشب پریشب و بوسه هایش مستم کرده باشد... دُرد شراب است لامصب! من هم که بی جنبه!
خلاصه که اینجا ملالی نیست غیر از دوری شما... دلم برای نامه نوشتن برایت تنگ شده بود... سالها میشود که نامه نگاری نکرده ایم ... نه؟
بروم سر درسم که حداقل تا دو ساعت آینده تمام شود


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر