سه‌شنبه، تیر ۰۹، ۱۳۸۳

اگه من مردم بدونین اول بخاطر فوتبال بوده بعد به خاطر این پدرام!

انگلیس هم که پر پر... آخه من نمیدونم کدوم احمقی با یه گل دقیقه سه میره دفاع.... حالا از همه حرص خوردن های بازی که بگذریم د... آخه کدوم احمقی جز اریکسون میاد یه پنالتی نزن تابلو مثل بکام رو میزاره پنالتی اول رو بزنه؟
حالا یونان که چک رو زد دیگه حال من درست گرفته میشه...
وای... یه شاگرد دارم که اسمش پدارمه و 7 ساله است! *گریه* این نفس من رو بریده! از این ملوس هاست فقط یک کم حرف گوش نکنه و تا روم رو برگردونم وسط کلاس بالانس زده! این پنجشنبه میخوام ببندمش به صندلی بلکه آروم بشینه!
من الان تقریبا دارم غش میکنم.... بنابراین فعلا شب بخیر... اگه تا هفته دیگه هم پیدام نشد میدونین چی شدم دیگه؟

چهارشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۸۳

اصلا خوشم نمی یاد....

بی مزه و لوس! ایتالیا که خوب بازی میکنه میبازه! اون وقت این آلمان با این وضعش... ای بابا! سوئد که وقت کرد باید فروشگاه شانس فروشی باز کنه.....
بگذریم... حال شما؟
بنده کمی تا قسمتی در حال و هوای سردگمی به سر میبرم... اول بگم: کار یافتیدم! یعنی گمونم کار من رو یافتید... حالا چه فرقی میکنه! خلاصه که الان یه مدتیه دارم دوره TTC میگذرونم و اگه خدا بخواد از هفته دیگه teacher میشم! هه هه هه هه هه هه!!!! هنوز میدونم که آیا این حق رو دارم که به صرف دونستن چند کلوم انگلیسی لیاقت دارم به کسی درس بدم یا نه؟ شاه مردان علی یه جمله داره که... "هر کس کلامی به من آموخت مرا بنده خود ساخته" نمیدونم چرا این جمله اینقدر من رو میترسونه از مسؤلیتی که میخوام بعده بگیرم... اگه یه وقت یه جایی به کسی یه کلمه اشتباه یاد بدم چی؟
از طرف دیگه یه چند روزی دچار آهنگ When The Wrong One Loves You Right شدم از اآلبوم New Day که Celine Dion خوندتش...
Don't care, what they think
How they feel, or what they say
You're everything, I never knew
I always wanted, baby
I've been warned, so many times
They tell me I've ignored the signs
But nobody knows you like I do
The only one for me is you
I can't stop, can't fight, can't resist it
When the wrong one loves you right
(Oh-oh-oh-oh-yeah)
Can't run - can't hide - can't say no
When the wrong ones loves you right
(Oh-oh-oh oh)
When the wrong ones loves you right
Getting tired, of hearing that
You're dangerous, but they won't stop
Until I leave, they won't believe
That being with you won't break my heart
So worried 'bout, the road ahead
They can't see that, you're my best friend
They're never gonna take me away from you
There's nothing they can do
I can't stop, can't fight, can't resist it
When the wrong one loves you right
(Oh-oh-oh-oh-yeah)
Can't run - can't hide - can't say no
When the wrong ones loves you right
(Oh-oh-oh oh)
When the wrong ones loves you right
How can I walk away
When the feeling's so strong
I know you're where I belong
They say I let my heart
Make up my mind
That's why I'll never say goodbye
I can't stop, can't fight, can't resist it
When the wrong one loves you right
(Oh-oh-oh-oh-yeah)
Can't run - can't hide - can't say no
When the wrong ones loves you right
(Oh-oh-oh oh)
When the wrong ones loves you right
I can't stop, can't fight, can't resist it
When the wrong one loves you right
(Oh-oh-oh-oh-yeah)
Can't run - can't hide - can't say no
When the wrong ones loves you right
(Oh-oh-oh oh)
When the wrong ones loves you right
واقعا ها... اگه یه کس آشتباه آدم رو درست دوست داسته باشه... نه میشه فرار کرد نه میشه جنگید نه میشه قایم شد نه میشه... فقط میشه تسلیم شد!
اما یه چیز دیگه که فکرم رو مشغول کرده اینه که:
What if the right one loves you wrong?
What if you know the person is right & you are sure he loves you but there would be no way you tow get together? Or visa versa... he loves you & he is the mighty Mr. Right yet you don’t love him back?
چه میدونم دیگه....

سه‌شنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۸۳

من اعصاب مصاب ندارم ها!!!!!!!!!

ای بابا... بعد میگن چرا قلبت با باتری کار میکنه... ده خوب اگه به خودش بود سر مسابقه انگلیس-فرانسه و علی الخصوص تواین دو دقیقه آخر که واستاده بود که!
چی بگم آخه... این پنالتی رو خدا از رو زمین بر داره که من سکته نکنم... اول که این دیوید بکهام پنالتی رو خراب میکنه بعد زیدان صاف توپ رو میزنه تو چارچوب... از این لجم میگیره که فرانسه اصلا خوب بازی نکرده بود (هرچند که من طرفدارشم ولی خداییش بد بازی کرد دیگه) خلاصه که من حو صله موصله ندارم........ یا ایتالیا امشب درست بازی میکنه یا من خودم میکشمشون.... میدونین که ایتالیایی ها مثل ما نیستن که تیم ببازه برن استقبال و به به و چه چه راه بندازن؛ همچین "استقبالی" با گوجه و تخم مرغ گندیده و... میکنن از تیم که! دفعه پیش یادتونه تو جام جهانی؟ تیم یواشکی برگشت ایتالیا که ازش استقبال نکن! همینه که فوتبالشون پیش میره دیگه.
*نکته: این متن رو قبل بازی ایتالیا-دانمارک مینویسم ها.*
-----------------
بازی ایتالیا رو که بیخیال با این پاسکاری احمقانه شون! من نمیدونم این همه مهره... یکی یه گل نمیتونست بزنه؟ کریستسن ویری که خونش مباحه... هر چند ز حق نگذریم نستا مثل همیشه عالی بود! و بازی هم ای بدک نبود...
اما... عجب بازی بود این بازی بلغار و سوئد! کیفولی شدم شدید. اولش فکر میکردم که شاید بلغار و سوئد مساوی کنند اما واقعا که سوئد غوغا کرد... بعد گل دوم که یه دفعه و ناگهانی سومین گل رو زدن دیگه روحیه بلغاریها بهم ریخت. دلم براشون سوخت... آخر حرکت تیمی بودن واقعا... من کلا از تیمهایی که خوب پاسکاری میکنن بیشتر از تیمهایی که خوب گل میزنن خوشم میاد و وقتی فوتبال نگاه میکنم به پاس صحیح بیشتر دقت میکنم. این بلغاریها انگار جای همدیگه رو توی زمین با سانت مشخص میکردن. بخصوص از پاسهای پشت پاشون خوشم اومد و یک-دو هاشون. حیف که گل نزدن.... ایتالیا بدبخته امسال... بس که گفتن قرعه خوبی اورده اینجوری شد ها!
حالا ببینیم امشب هلند با آلمان چه میکنه...!

یکشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۳

مردشور این فوتبال رو ببرن....

اه اه اه........ حالم به هم خورد از این بازی بده پرتغال! آخه نا سلامتی ما یه نمه طرفدار این تیمیم ها!!!!!!!!!! با این بازیشون! آخه آدم حسابی تو خونه خودش از یونان میخوره اونم دوتا! باز به غیرت اسپانیایی ها....
ببخشید دیشب خیلی حرص خوردم!!!!!!!!!

پنجشنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۳

چند روزیه که داستان قدیمی رو بازسازی میکنم و کلی درگیر شخصیتهاش شدم. فقط بدیش اینه که شخصیتهام طبق معمول راه خودشون رو میرن و به حرف من گوش نمیکنن....
مثلا از یه شخصیت انتظار دارم که ننر و بیمزه باشه اما تنها کاری که نمیکنه ننر بازی در اوردن... لوس!
بگذریم چقدر هوا گرم شده! من دارم اینجا میپزم.... هرچی لباس خنک داشتم گذاشتم دم دست و میپوشمشون اما افاقه نمیکنه که نمیکنه! ای بابا!
جمعه میرم کرج... آقای پسر عمه عزیز آقای پدر گرامی برای تولد دخترشون همه رو دعوت کردن.... ای وای ولی باید این کوچولو رو میدیدن پاهاش از یه بند انگشت بیشتر نبود... وای اینقدر کوچولو بود که نگو....
تا حالا من از همه نوزادهای فامیل کوچولو موچولوتر بودم اما این دخترک از من موچوله تره! از یه چیزی که تو این ماجرا خوشم اومده هیجانزدگی پسرعمه ام هست... آخه همش دارن قند تو دلش آب میکنن... وقتی زنگ زده بود که دعوتمون کنه کلی سر به سر فابی گذاشت و آخرش بهش گفت من بابای "آرمید"م.... خوشتون اومد؟

دوشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۳

امروز روز تو بود....

رفته بودم بیرون... در رو که باز کردم یه آقاپسر جوان از جلوم رد شد و رفت و من شوک زده چند دقیقه طول کشید تا بتونم به خودم بیام. بوی عطر تو رو میداد!!!!! و از اون مدل ها بود که بوی عطرش همه کوچه رو پر میکنه.... به چه حالی از کوچه گذشتم......

یکشنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۳

مسخره نیست که وقتی تصمیم گرفتم که دیگه ننویسم یک دفعه این همه موضوع برای نوشتن پیدا شده؟
ناهید که از جلوی خورشید میگذره و افسانه میگه تنها باریه که آناهیتا و میترا باهم متحد میشن....
و اینهمه dream که کم کم خودشون رو میرسونن روی موج و به من چشمک میزنن و .... با موج غیب میشن.
و نمیدونم.........
حالام که دچار بیماری Schizophrenic آلبوم جدید JC شدم! بخصوص این آهنگ lose myselfش که دیگه شاهکاره! و وای mercy رو هم دوست میدارم........
ولی کلا امروز روز خوبی بود...... میل سینا خیلی شارژم کرد.
Isn't it strange? How life can take you up right after you feel you are drowned & there is no savor out there?

شنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۳

I need to Get it Out of My Head

I really need to get this out of my head.... right now I hate everybody. I hate myself for getting into nasty fights when I know nobody’s listening to me. I hate my sister because all she is, is trouble. She already messed up my life too much to be ignored. She thinks she is old enough to meddle with my life. She absolutely thinks (for she is taller than me) she can rule my life. & she always ignores the fact that she is 6 for crying out loud 6 years younger tan me. & damn it’s all because of her stupid ego center head that I can not get connected from home!
I’m mad at my mother who thinks that I need to keep my privileges from my sister so she won’t think they prefer me! & the funny point is that it’s she who always gets what she wants not me. I’m sick of being treated like I have the responsibility of other’s actions. I’m sick of my parents telling me when to go home & where to go. I’m fed up with the fact that my dad can not see that his behavior had made my sister so blunt.
I really don’t think that I can much more of it. I really need some air to breathe. I’m not 16 for God's sake. I don’t understand these stupid limits I’m living with.
I need a job & I need to get away from the whole family for a while or forever that doesn’t mater now to me. I never thought I would find myself here.... nothing seems right. Damn I had been drifting away from my family for the past 6 months I barely spoke to my father. Rarely listened to my mom & the funny point is they never asked what was wrong! They didn’t even seem to notice. Sometimes I wonder what will happen when I die one day not far from now. They will have a big funeral & my mm will cry a lot & my dad will look dull for a while both few months later they wont even remember my name. & my sister will have everything she wants....
I hate them! No I don’t! I really don’t have any feelings toward them & that’s worst than what it seems. I could care less if they feel alright or not. It doesn’t bother me what they think about anything anymore; they are most likely wrong anyhow. Why should I care?

Stat