دوشنبه، مهر ۲۴، ۱۳۸۵

حظ بویایی

تو این هوای بارونی کیف کوله ام رو میندازم رو پشتم و میگم: سر حافظظظظظظ
و میپرم رو صندلی جلو اولین تاکسی پژو نارنجی و سفید
صدای آهنگ گوشی رو هم زیاد میکنم که تا حدود زیادی ارتباطم با دنیای بیرون قطع بشه و حظ میبرم از این هموای عالی
...
نمیدونم چقدر جلوتر تاکسی جلو پای یه نفر می ایسته که ازش فقط یک پیرهن آبی میبینم و شلوار مشکی و کمربندی که آرم گوچی روش نظرم جلب میکنه.... اما آهنگ هنوز قویتره و دنبال خواب و خیال خودمم
چند لحظه بعد وقتی میشینه تو ماشین ناگهانی و بی مقدمه بوی عطرش تمام ماشین رو پر میکنه
من متعجب حریصانه یه نفس عمیق میکشم و نفسم رو حبس میکنم مثل اینکه میترسم که منبع بو تموم بشه
تمام راه با نفسهای عمیق ریه هام رو به مهمونی دعوت میکنم و از خودم میپرسم که چی میشد اگه همه مثل این آقاهه (که هنوز نمیدونم چه شکلیه) دوش هوگو باس میگرفتن

هیچ نظری موجود نیست:

Stat