جمعه، مهر ۱۴، ۱۳۸۵

تفلد خواهره

خواهرکم دیکه بزرگ شده... الان که دارم اینا رو مینویسم اما مثل نوزادهای ملوس جشماش رو نیمه باز کرده و خواب خرگوشی میکنه. از بچگیش هم همینطوری خرگوشی میخوابید و من تو عالم 7 سالگی فکر میکردم که چطور میتونه با پلکهای باز بخوابه... بعدها فهمیدم که خودم هم وقتی خواب میبینم اینطوری میخوابم...
خواهریم خوشگلترین بچه ای بود که تو عمرم دیدم... هنوز بعد اینهمه سال هم نی نی ندیدم که به ملوسی و خوشمزگی خواهریم باشه. لپهای کپلش فقط به درد سه بوسی و بوس قطاری و بوس تفی میخورد و خنده های شیطونیش دل همه رو میبرد. کلاً بچه گریه ای نبود و برعکس من کج خلقی نمیکرد... اما تا دلتون بخواد شیطون بود و عموم بهش میگفتن: زلزله هشت ریشتر
همه این قصه ها انگار مال دو روز پیشه... اما حالا خواهری من اینقدر بزرگ شده که با من توی یه دهه از زندگیش باشه... اینقدر بزرگ شده که ... فرقی نمیکنه این خواهری واسه من هنوز همون لپ خوردنی که میدوید ته سالن و میخوابید رو زمین که از خودش دفاع کنه و با مالوک و کابالوک و ... دوست بود.

هیچ نظری موجود نیست:

Stat