سهشنبه:
میرم تو و به حراست لبخند میزنم. مدتهاست یاد گرفتم که این بیچارهها هم آدمهایی هستن شبیه ما که فقط یه وظیفه مسخره بعهدهشون هست.... و باز میدونم که همین لبخندها و سلاماحوالپرسیها من رو از تذکراتی که بقیه هر روز دریافت میکنن مبرا میکنه. با اینکه حجابم اون طور شایسته موسسه نیست و آرایش میکنم تا حالا یکبار هم به من تذکر ندادن.
"خانوم...،" برمیگردم و فکر میکنم چی شده که حراست صدام میکنه... مامور میدوه طرفم. "بله...؟" دستپاچه شدم. گمونم خودم رو چشم زدم! "در کیفتون بازه!" نگاه میکنم و میبینم که زیپ کوله پشتیام باز بازه! "ببینین چیزی کم نشده باشه" بدون تمرکز توی کیف رو نگاه میندازم "نه همه چی هست مرسی." یه لبخند دیگه میزنم و میدونم که خودم درش رو باز گذاشتم! آقای حراستی میگه مرسی و میره سرجاش و سرش رو برای خانوم بعدی که میاد تو تکون میده که روسریت رو درست کن.
-----
همین طور که نشستم تو دفتر رئیس دارم حرص میخورم که چرا این آقای جدیدی نمیتونه بفهمه که باید برای کسانی که اندازه سن ما تجربه دارن احترام قائل شد. چرا نمیفهمه که هر دری کلیدی داره و هر آدمی رگ خوابی. چرا نمیتونه ببینه که آدمها تو این کار رسوب کردن و هرچقدر که نادرست... اینجا رو اونطوری میبینن که میخوان.... من هم مثل اون اعتقاد و باور دارم که تحول تو این کهنه خونه لازمه اما باید به این آدمها نشون داد که چطوری عوض بشن. باید باهاشون گام به گام پیش رفت. نه اینکه خیلی راحت نشست که: همکاری نمیکنن
میرم تو و به حراست لبخند میزنم. مدتهاست یاد گرفتم که این بیچارهها هم آدمهایی هستن شبیه ما که فقط یه وظیفه مسخره بعهدهشون هست.... و باز میدونم که همین لبخندها و سلاماحوالپرسیها من رو از تذکراتی که بقیه هر روز دریافت میکنن مبرا میکنه. با اینکه حجابم اون طور شایسته موسسه نیست و آرایش میکنم تا حالا یکبار هم به من تذکر ندادن.
"خانوم...،" برمیگردم و فکر میکنم چی شده که حراست صدام میکنه... مامور میدوه طرفم. "بله...؟" دستپاچه شدم. گمونم خودم رو چشم زدم! "در کیفتون بازه!" نگاه میکنم و میبینم که زیپ کوله پشتیام باز بازه! "ببینین چیزی کم نشده باشه" بدون تمرکز توی کیف رو نگاه میندازم "نه همه چی هست مرسی." یه لبخند دیگه میزنم و میدونم که خودم درش رو باز گذاشتم! آقای حراستی میگه مرسی و میره سرجاش و سرش رو برای خانوم بعدی که میاد تو تکون میده که روسریت رو درست کن.
-----
همین طور که نشستم تو دفتر رئیس دارم حرص میخورم که چرا این آقای جدیدی نمیتونه بفهمه که باید برای کسانی که اندازه سن ما تجربه دارن احترام قائل شد. چرا نمیفهمه که هر دری کلیدی داره و هر آدمی رگ خوابی. چرا نمیتونه ببینه که آدمها تو این کار رسوب کردن و هرچقدر که نادرست... اینجا رو اونطوری میبینن که میخوان.... من هم مثل اون اعتقاد و باور دارم که تحول تو این کهنه خونه لازمه اما باید به این آدمها نشون داد که چطوری عوض بشن. باید باهاشون گام به گام پیش رفت. نه اینکه خیلی راحت نشست که: همکاری نمیکنن
از جلسه که میره بیرون سعی میکنم جلوی خودم رو بگیرم و حرفی نزنم. اینجا یه موسسه دولتیه... و اگه مشکل داره میتونه کارش رو عوض کنه!
چهارشنبه:
صدای آهنگ رو بلند میکنم و تا خونه بیخیال قدم میزنم. دستم رو میزارم رو زنگ ولی کسی جواب نمیده. بیحوصله پام رو میکوبم زمین و دوباره زنگ میزنم. "سلام پورو" به صدای داداشی کیبان برمیگردم که خودش رو برام لوس کرده. "سلام... هرچی زنگ میزنم در رو باز نمیکنن!" "خب زنگ خونه ما رو بزن!"
در بالاخره باز میشه و میایم تو... وقتی میرسم داخل آپارتمان... شیر آسمون رو باز میکنن و... بارون میاد شدید! به این میگن شانس.
پنجشنبه:
خواب عروسی میبینم و خواب آتیشه رو! میترسم.... لعنتی ... خواب یه نفر دیگه رو هم میبینم که لباس مشکی پوشیده و گریه میکنم و حالم بد میشه.... نه از گریهاش از دیدنش. حالم بهم میخوره از خودم و از همه.
چهارشنبه:
صدای آهنگ رو بلند میکنم و تا خونه بیخیال قدم میزنم. دستم رو میزارم رو زنگ ولی کسی جواب نمیده. بیحوصله پام رو میکوبم زمین و دوباره زنگ میزنم. "سلام پورو" به صدای داداشی کیبان برمیگردم که خودش رو برام لوس کرده. "سلام... هرچی زنگ میزنم در رو باز نمیکنن!" "خب زنگ خونه ما رو بزن!"
در بالاخره باز میشه و میایم تو... وقتی میرسم داخل آپارتمان... شیر آسمون رو باز میکنن و... بارون میاد شدید! به این میگن شانس.
پنجشنبه:
خواب عروسی میبینم و خواب آتیشه رو! میترسم.... لعنتی ... خواب یه نفر دیگه رو هم میبینم که لباس مشکی پوشیده و گریه میکنم و حالم بد میشه.... نه از گریهاش از دیدنش. حالم بهم میخوره از خودم و از همه.


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر