طوفان
خیلی وقته که چیزی ننوشتم و دلم شور میزنه واسه این همه حرف که تو گلوم نشسته و بیرون نمیره. میترسم که چیزیایی رو که باید بگم نتونم و چیزایی رو که نباید بنویسم و کسایی رو برنجونم که نمیخوام... چقدر یه دفعه این حرفها خودشون رو آوار کردن رو سرم... میترسم که این تو این طوفان، تو این گردباد و هذیون تو از قلم بیوفتی.... تو با اون بتی که همیشه بوده و همیشه هست! تو با اون نگاه نافذت که میتونستی بدون اینکه پلک بزنم بهم بگی چی تو فکرم میگذره.... تو گم شدی.


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر