Saturday، May 05، 2007

و اینچنین بود نمایشگاه کتاب تهران برای بیستمین بار

چنین روایت کنند طوطیان شکرشکن و راویان اخبار و ناقلان حکایات که...

پروشات کبیره به همراه یک فقره عمه جون قصد نمایشگاه نمودند در روز هفتم از هفته دوم اردیبهشت 1386 و روان گردیدندی به سوی آن مقر به پای پیاده که صوابش بیش بود و منافعش بیشتر که ترافیک را کس نمیتوانست برتابیدن! و سلامت در گرو در راه گام نهاندن است و بس...

پس علاحضرت و علیامخدره آقای پدر و مامان خانومی نیز روان گشتند به معایشت که علاحضرت را راهی نمایان بودی میانبر که بر سایر مخلوقات پوشیده همی بود و از الطاف ایشان چنین بود که بر خواص راه بنمایند و رنج راه هموار سازند بدایشان. مولاتنا خواهری اما عناد نمود که مادرشویش به سوی خانه روان بودی ایشان چشم بدر منتظر!!! (و از عجایب آنکه شویش هنوز بزاده نشده و مادر شویش هنوز همسر اختیار نکرده است!)

پس بدین سان آن چهارتن روانه شدندی... و در پی تذکرات شدید علاحضرت، پروشات کبیره منع شدندی از پوشیدن صندل که : کدوم عاقلی با صندل میره پیاده روی که بعد هم بگیرنش... میپوشی جوراب بپوش! و خلاصه که در راه میرفتندی و پروشات کبیره میخواندی که :

Someday I'm coming back

و والاحضرت عمه خاتون همراهی مینمود... که از دیار غریب اس ام اس رسید که معشوقه به سامان شد... و سامان باز آمد و همراهان غریو شادی سربردادندی.

و در راه انچه بر ایشان رفت هیچ نبودی جز لطافت و خوشی تا به نزدیک مصلی رسیدندی و علاحضرت و علیامخدره از همراهان جدا شدندی و عزم بازگشت نمودند....

والاحضرتین عمه خاتون و پروشات کبیره راه ادامه دادندی و پس از سردرگمی چند راه یافتندی و وارد شدند در آن مقام که البته نیک خود راهی بود دگر! پر فراز و نشیب و بی علائم مطروحه و مشروحه و در راه میباید سربزیر رفت از ترس چاه و بلندی و نشکستن پای خود و دیگران!

... پس نقشه بخواستندی مگر از آن نصیبی برند و راه بازشناسند که قبل از آن در آن مکان پای نگذاشته بودندی! آنچه در آن مقام زیاد بودی دختران پیچیده در مقنعه بودی و پسران بدلباس و البته تعداد زیادی اتوبوس اردو نائل به زیارت والاحضرتین شدندی... و ایشان با جمعیت روان گردیدندی که مسیر هیچ مشخص نمینمود و قصد ناشرین "کودک و نوجوان" نمودندی که گرچه بر ایشان سن بسیار رفته است جوان دل هستند و جوان بین... و البته پارمیدا و سفارشات مولاتنا خواهری اثر بسیار داشت در این باب! مقادیری کتاب ابتیاع نمودندی از "حسنی میخواد بابا!!!! بشه" تا "نونو..." و به جستجوی نشر کیمیا برآمدندی و آب نوشیدندی بسیار که گرما بیداد مینمود و از عجایب آنکه نشر کیمیا سردر نداشت و تنها بواسطه نام نیکش و کتب معروفش بازشناخته میشدی!
در همین جستجو کتابخانه دیجتالم کجا بود! یافتندی و مولاتنا خواهری و پروشات کبیره را نام ثبت نمودندی!
در بخش دیگر به مکان ناشرین فرنگی درآمدندی در پی کتاب مدیریت خدمات و هیچ کس از خبر نبودی و هرچه گشتندی نیافتندی و دست از پا درازتر بازگشتندی... و در راه میخرامیدند و همی میگفتند شاد باد یاد آن نمایشگاه بین المللی که گرچه ترافیکش اعصاب برباد دادی اما آدمی راه از چاه درش شناختی و به چاه نیافتی و لذت بردی!

the end

2 دیدگاه:

Moji گفت...

من امروز رفتم
حرف زیاد از نمایشگاه دارم البته اگه دلم بیاد بنویسم
در ضمن بشین سوتی های خودتو بگیر کم به من گیر بده

fighooli گفت...

سلام
عجب داستان جالبی پیشامد نمودندی...
تا بعد ........

Stat