25 اردیبهشت 1376
ساناز عزیز
اگر از حال ما بخواهید خوبیم و عاشق شدهایم شدید بر هوای بارانی! عجب هوای بود دیروز اینجا و جریده پیام آورده که شما موش آبکشیده گردیدهاید در سیلاب بارانها! اما ما حظ فراوان بردیم و در لطافت بعد از باران پیاده تا نزد فربد خان رفتیم و سفارشهایمان را تجدید نمودیم. و بعد به ابتکار رفتیم شهر کتاب ونک....
امروز از آن روزهایی است که شدیداً به قول پالپ فیکشن "نوستول" میباشیم و شدیداً دلمان هوای گذشته را کرده است.
میدانی شاید باید این نامه را به جای تو برای سارا یا هدیه یا ترنگ مینوشتم... میدانی امروز ده سال از 25 اردیبهشت 1376 میگذرد و این 25 اردیبهشت ممکن است برای ترنگ فقط یک روز تولد باشد ولی برای خیلی از ما روز مهمتری است.... روزی که برای اولین بار کمپین کردیم و بعد 30 تا دختر دبیرستانی باهم رفتیم پارک ساعی که آن روزها اینقدر به قول رافائل (پسرعمه جان را میگویم!) خز نشده بود. و ما بعد هم در همان پیتزا احاطه معروف ناهار بلعیدیم و قرار شد که هرسال همان روز همانجا جمع شویم! هنوز هم صدای ضبط شده را بچه ها را دارم که با واکمنم ضبط کردهام... یادت هست آن روزها دست هر بچه جگونی مثل سارلوسه (خواهر لوسه پسر عمه جان را میگوییم!) که موبایل دوربیندار با قابلیت voice record نبود و خود واکمنهای قراضهمان برای خودش آخر تکنولورژی بود و دوربینهایمان که آن روزها اگر یادت باشد فوجی بود و کونیکا و چه میدانم... آن دوربین قرمز گوجهای را یادت میآید که بعنوان جایزه برایم خریده بودند و آن موقعها خدایی میکردم با عکسهایم... چندتا عکس از آن روز دارم و آن عکس معروف دبیرستا را که همه به خط روی دیوارک خوابیدهاند... چقدر معصوم بودیم؟
سال بعد از آن سی نفر مانده بودیم 10 نفر و سال بعدترش سه نفر و بعد... من ماندم و هدیه!
گاهی فکر میکنم ترنگ الان کجاست با بهنامش هست و لپهایش هنوز سرخ است؟ ماهرخ را شنیدم که در کردستان عاشق شده و به زور برش گرداندد تهران. فرناز بعد از شکستش ترجیح داد برود پیش پدر عیاشش کانادا و بازنگردد. سارا جهان را... نمیدانم کجاست... عاشقش بودم میدانی... پدر هدیه فوت کرده... پارمیس را چند سال بعد از روی نوشتههایش در یک روزنامه معروف پیدا کردم... فیروزه همدانشگاهیم شده بود... سروناز (یادت هست ساناز ... دوم راهنمایی را؟) را مدتی بعد با آرایش بسیار در آغوش کسی دیدم و سارا ب تنها کسی است عوض نشده و هنوز عاشق ایتالیا است. بهارک هم که آن روزها عروس یکی از معلمها بود نمیدانم کی ازدواج کرده و خلاصه هرکسی قصهای دارد و ما هم...
حالا ده سال از آن روزها گذشته و دو-سه روز دیگر هم دوم خرداد است و یاد آن روزها میافتم که با هم یار دبستانی گوش میکردیم و با قام قام جلوی کلانتری ویراژ میدادیم و فکر میکردیم که دیگر "آخر" سی-یا-سی هستیم و rebel... یادت هست؟ جوان بودیم ساناز جان ... جوان! و دنیا به کام ما بودیم... یادت هست گمان میبردیم دنیا را عوض میکنیم چه میدانستیم که ده سال بعد 25 اردیبهشت باید روز بشماریم به امید دریافت حقوق!
ده سال عمری است واقعاً! پیر شدیم ساناز! پیر !


۱ نظر:
نه خدا وکیلی هیچ خودت رو پیر احساس میکنی؟ آخر حس و حاله که کلی منتظر حقوق باشی و از حالا لیست فیلم های سفارشیت به فربد و برادران کش اونقدر دراز باشه که برای پرداخت پولش حقوق این ماه که سهله، تا آخر تابستون رو باید بسلفی و بعد بشینی شستت رو بمکی. خدائی حاضری برگردی؟ میدونم که حاضر نیستی. همین دوره رو عشقه. نوار یار دبستانی تو همون هیگیر ویگیر های دوم خرداد گم شد ها.چه دراز شد این نظر. خودش شد یه پست. بسه دیگه به قول یه دوست جدید جفنگ گفتن
ارسال یک نظر