سه‌شنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۸۶

نامه مهرانگیز کار به هاجر سليمي نمين - با تشکر از یاشار جان

این متن را عیناً میگذارم اینجا... بی هیچ شرحی...

به هاجر سليمي نمين

مهرانگير کار - جمعه 21 اردیبهشت 1386 [2007.05.11]

http://www.roozonline.com/archives/2007/05/004390.php

اخيرا خواندم دانشجويي که برخورد نورالدين زرين کلک با وي منجر به اخراج اين استاد از دانشگاه شده، هاجر سليمي نمين دختر عباس سليمي نمين روزنامه نگار محافظه کار است. به عهده خود مي دانم براي تو، هاجر سليمي نمين، نامه اي بنويسم و قدري از ريشه هاي تاريخي آنچه در کلاس درس استاد نورالدين زرين کلک اتفاق افتاده و دارد دستمايه هوچي ها مي شود سخن بگويم.

ابتدا تأکيد دارم بر اينکه رفتار استاد (چنانچه همانگونه باشد که در خبرها آمده است) قابل نقد است. آقاي زرين کلک حق نداشته به حجاب تو بي احترامي کند. اين رفتار با موازين اخلاقي ناظر بر روابط استاد و دانشجو در تعارض است. نوعي تجاوز به حريم خصوصي و شخصي است که قابل نقد است. اما نقد با هوچي گري سياسي فرق دارد. هوچي ها حق ندارند حجاب يک دانشجوي پاکدل را بهانه کنند و به بهانه آن قيصريه را به آتش بکشند.

حجاب تو محترم است. زيرا مؤمنانه آن را انتخاب کرده اي. بي حجابي زناني هم که بر پايه سليقه شخصي آن را انتخاب مي کنند محترم است. احدي حق ندارد زني را به جرم داشتن حجاب يا بي حجابي مورد اهانت قرار دهد. احدي حق ندارد از زني که شيوه زندگي اش مضربه حال کسي نيست سلب حيثيت کند. احدي حق ندارد زني را به اتهام بي حجابي يا با حجابي تحقير کند. اما ضمناً به موهاي سپيد استادت نگاه کن. پيشنيه هنري اش را مطالعه کن. رفتاري که در يک لحظه خشم از او سر زده چه بسا بازتاب 28 سال خون دل خوردن، رنج کشيدن و تحمل توهين و افترا از سوي متظاهرين به انقلابيگري و اسلام خواهي بوده است. اين شکل از رفتارهاي البته غيرقابل دفاع، واکنشي است به رفتار تندرو هايي که سالهاست با پول مردم و امکاناتي که در اختيار گرفته اند، شرف، ناموس و حيثيت روشنفکري، نويسندگان، هنرمندان و اساتيد دانشگاه را لجن مال مي کنند.

در اين ماجرا فرصتي پيش آمد تا برايت يک قصه تاريخي نقل کنم. قصد و نيت نصيحت ندارم، بلکه هدف روشنگري را دنبال مي کنم.

هاجر خانم، من زن 62 ساله اي هستم که پيش از انقلاب بي حجاب بودم و بعد از انقلاب البته با حجاب شدم. پيش از انقلاب روزنامه نويس بودم، دانشگاه رفته و پروانه وکالت دادگستري گرفته بودم. تندروها يک جرم نابخشودني در کارنامه ام پيدا کرده اند و فهميده اند پا در رکاب سخت کوش انقلاب اسلامي نبوده ام. با اين وصف به آراء مردم احترام مي گذاشتم و دوست داشتم در هر شرايطي ايران بمانم و قيود جديد را بپذيرم. ماندم. مقنعه و مانتو شلوار گشاد و بلند پوشيدم. مقنعه را تا روي دماغم مي کشيدم و همه روزه به دادگستري مي رفتم و به استناد احکام فقهي و قوانين اسلامي از موکلين دفاع مي کردم. ويزاي اقامت دائم آمريکا توي جيبم بود. اما دوست نداشتم از ايران بروم. حضور در سرزمينم، حتي در شرايط سخت جنگ و بحران را ترجيح مي دادم. جنگ ايران و عراق تمام شد. من هم پا به سن گذاشته بودم. ديگر بار در ميانسالي از صفر شروع کردم و به حوزه هاي مطبوعاتي جمهوري اسلامي راه يافتم.

من و خانواده ام زندگي بسيار ساده اي داشتيم. همراه با شوهر و دو دخترم که يکي متولد 1354 و يکي متولد 1363 است زندگي مي کرديم. معمولاً آپارتماني در اجاره مان بود و همواره زير بمباران قلمي و کلامي تندروهاي مطبوعاتي به سر مي برديم. زماني که در دهه 70 در يکي از آپارتمان هاي قديمي عباس آباد خيابان پاکستان کوچه هشتم زندگي ساده و خانوادگي را سامان مي دادم، ماهنامه صبح به بهانه "نامه رسيده" تمام تهمت هاي اخلاقي ممکن را بر من روا داشت. ماهنامه صبح را آقاي مهدي نصيري، دوست پدرت منتشر مي کرد. نوشته بودند من خانه فحشا داير کرده ام و در شمال شهر تهران خانه اي مانند قصر خريده ام و در آنجا از مردان خبرنگار خارجي پذيرايي مي کنم. همچنين نوشته بودند براي ديپلمات هاي خارجي وسايل لهو و لعب از جمله زن تدارک مي بينم! و بسياري تهمت هاي و بي حرمتي هاي ديگر.

دنبال مطلب را گرفتم سر از کيهان هوايي در آوردم. نامه از کيهان هوايي نقل شده بود که در آن روزگاري به سردبيري پدرت آقاي عباس سليمي نمين منتشر مي شد. روزنامه ها را برداشتم و با خود به نهادي به نام حقوق بشر اسلامي که زير نظر اقاي ضيايي فر ايجاد شده بود بردم. مسوولين ترسيدند با من همکاري کنند و با پدر بزرگوارت و همکارانش شاخ به شاخ بشوند. نامه را برداشتم و توسط يک دوست به آقاي افتخار جهرمي رئيس انتصابي کانون وکلاي دادگستري رساندم و از ايشان که قاعدتاً وظيفه داشت از شئون وکلاي دادگستري جمهوري اسلامي دفاع کند خواستم درباره من به دقت تحقييق کنند و چنانچه پدر شما درست گفته باشد پروانه وکالتم را لغو کنند. توضيح دادم که ادامه اعتبار پروانه وکالت من مي تواند وهن کانون وکلا باشد. با اين اوصاف آقاي افتخارجهرمي جرأت نکرد با پدر بزرگوارت و همکارانشان شاخ به شاخ بشود. گفته بود بهتر است با اين جماعت در نيفتيم. کار را ادامه دادم. رفتم سراغ خانم شهلا شرکت سردبير ماهنامه زنان که در هر شماره آن مقاله اي داشتم. ايشان در حضور من با پدرت تلفني تماس گرفت. از آن طرف گوشي صدا پدر به گوش مي رسيد که مي گفتند ما اين کارها را مي کنيم تا شما زنان محجبه و انقلابي از نيروهاي غير خودي استفاده نکنيد. خانم شرکت در پاسخ گفتند: چه کنيم که نيروي توانمند خودي نداريم!

بنابراين، دفتر تهمت، افترا و هتک حيثيت يک مادر زحمتکش، يک وکيل دادگستري جمهوري اسلامي، يک زن پنجاه و چند ساله، و يک روزنامه نويس و نويسنده که در چارچوب قوانين و مجوزهاي کشوري فعاليت مي کرد، توسط پدر شما و همکارانشان گشوده شد. تظاهراتي هم اتفاق نيفتاد. غيرت مردانه اي هم به خروش نيامد. چرا؟ چون در دايره خويشاوندي ها، فرد تندرو شاخصي مانند پدر بزرگوار شما و رفيق و همراهشان مهدي نصيري وجود نداشت. فقط دخترهايم چند شب تا صبح نتوانستند بخوابند. مي ترسيدند عوامل مرتبط با پدرتان بيايند و من را ببرند.

نسل شما موظف است نه تنها رفتار اساتيد هنرمند، بلکه عملکرد پدران خود را ريشه يابي و نقد کند. چرا بايد کار انقلاب به اينجا کشيده باشد؟ تو قرباني قلم هتاک پدر و همکارانش هستي. نسل هاي ......

۱ نظر:

Unknown گفت...

ایهالناس مسلمان کشی‌یکی‌از سرگرمیهای جدید برای کشورها و دولتهای مسلمان و غیره مسلمان شده. جالب اینجاست که دوستان عزیز آقای احمدی خره،چین و شوروی، قبل از شمارش آرای انتخابات به ایشون تبریک گفتند. کشور چین و شوروی یک ساعت بعد از انتخابات به آنترینژاد تبریک گفتند تو نگو اینها با هم یه قرارهایی دارند و آنهم سرگرمی هست که هر ستاشون دوست دارند و آن هم، مسلمان کشی‌. در ارومجی چین و در چچنیا شوروی و در ایران عزیز دولتها همه مشغول مسلمان کشی‌هستند.احمدی‌نژاد ممکن که خایهٔ امریکا و انگلیس را نمیمالد ولی‌ خوب خایهٔ چین و شوروی را ما چ می‌کند. هی‌نماز جمعه داد میزنم مرگ بر یهودی و صهیونیست تو نگو پولدارترین ادمهایی که شوروی را اداره میکنند یهودی هستند. هر هفته میرم نماز جمعه داد میزنم مرگ بر امریکا و مرگ بر انگلیس تو نگو مسلمان کشهای اصلی‌، چین، شوروی و همین رئیس جمهور قلابی خودمون آقای احمقی خره جنایتکار هستند.
«ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا بانفسهم»

Stat