بلاگ : نوشتن یا ننوشتن... مسئله این نیست
خیلی از کسانی که گذراشان به این بلاگ میافتد حداقل یکبار از نزدیک مرا دیده اند و میشناسند. سالهای سال هست که من سعی کرده ام خود دیوانه ام را یک جایی مخفی کنم. خود روشنفکرم را بگذارم در کوزه و خود احمقم را لابلای کتابهای خوانده و موسیقیهای نشنیده جا بگذارم و بگذارم آدمها فقط آن خودم را ببینند که به نظرشان ساده و نادیدنی میرسد.
از کتابهای به ندرت نوشته ام و یا از فیلمهایم... از موسیقیهایی که دوست میدارم شاید کمی بیشتر... از ترسهایم و رویاهایم اندکی هست... اما...
امروز بلاگ دوستی را میخواندم... به رسم رفاقت و از سر کنجکاوی... اینجا نمیآید اما گمان نمیکنم گذاشتن نامش هم درست باشد... نوشته بود که بلاگ مد جدید بوروژاهای ایران است که درش پوچیشان را نشان دهند. نه با این عبارت البته که هرچه هست پخته تر از من مینویسند... و ناگهان به شدت حس کردم که درست است... من خرده بوروژا که نه روشنفکر تلقی میشوم و نه جاهل مسلکم دلخوشی زندگی ام نوشتن است و بس... قبلترها برای آن دفترچه کوچکم مینوشتم. الان در بیست جای مختلف با بیست شکل مختلف مینویسم.
قرار نبوده که نویسنده مشهوری باشم تا عشق به نوشتن داشته باشم... مثل آقاجان یا دایی شاهی که شاعران معروفی نبودند اما هنوز بعضی وقتها شعرهایشان را میشنونم به نام گمنام.
از چهارده سالگی ام هم که در ان همه دختراها شاعر و رومانتیک هستند، سالیان دوری میگذرد... و این تبم همچنان هست
اتفاقاً بلاگ خارج از مد خرده بوروژایی برای من یک زندگی است... مجال دیگری است برای زندگی دیگر
از کتابهای به ندرت نوشته ام و یا از فیلمهایم... از موسیقیهایی که دوست میدارم شاید کمی بیشتر... از ترسهایم و رویاهایم اندکی هست... اما...
امروز بلاگ دوستی را میخواندم... به رسم رفاقت و از سر کنجکاوی... اینجا نمیآید اما گمان نمیکنم گذاشتن نامش هم درست باشد... نوشته بود که بلاگ مد جدید بوروژاهای ایران است که درش پوچیشان را نشان دهند. نه با این عبارت البته که هرچه هست پخته تر از من مینویسند... و ناگهان به شدت حس کردم که درست است... من خرده بوروژا که نه روشنفکر تلقی میشوم و نه جاهل مسلکم دلخوشی زندگی ام نوشتن است و بس... قبلترها برای آن دفترچه کوچکم مینوشتم. الان در بیست جای مختلف با بیست شکل مختلف مینویسم.
قرار نبوده که نویسنده مشهوری باشم تا عشق به نوشتن داشته باشم... مثل آقاجان یا دایی شاهی که شاعران معروفی نبودند اما هنوز بعضی وقتها شعرهایشان را میشنونم به نام گمنام.
از چهارده سالگی ام هم که در ان همه دختراها شاعر و رومانتیک هستند، سالیان دوری میگذرد... و این تبم همچنان هست
اتفاقاً بلاگ خارج از مد خرده بوروژایی برای من یک زندگی است... مجال دیگری است برای زندگی دیگر


1 دیدگاه:
اون پروفسوره تو یوگی بود کجا بود خدایا. یادته چطوری میخندید؟ ها ها ها ها ها!!! همون جوری بخون تا بفهمی چی میگم.
چی گفتم؟؟؟؟؟ خودم هم نفهمیدم. ببین بچه جون. بنده و شمای خرده بورژوا که همه عشقمون نوشتنه رو چه به این حرفهای عجق وجق. بذار بقیه هر چی دوست دارن بگن. منم و توئی که تو مدرسه ماکارونی رو میسوزوندیم که خدایا باهاش چه کار کنیم؟ فقط سوزوندنش یادمه. یادمه داشتم یه داستان مینوشتم. ته دفتر ریاضی امیر حسین. هنوز هم هست. برم بقیه اش رو پست بذارم. جالب شد
ارسال يک نظر