دست جادویی شب در به روی من و غم می بندد می کنم هر چه تلاش او به من می خندد نقشهایی که کشیدم در روز شب ز راه آمد و با دود اندود طرح هایی که فکندم در شب روز پیدا شد و با پنبه زدود
هنوز خودم رو نمیشناسم... پروشاتم گویا... در ضمن اینجا ساناز خانوم هم مینویسن... آبی درشتها شاهکار ایشونه... ها بلاگفایی ها هم میتونن تو اون خونه نظر بدن
۲ نظر:
دست جادویی شب
در به روی من و غم می بندد
می کنم هر چه تلاش
او به من می خندد
نقشهایی که کشیدم در روز
شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هایی که فکندم در شب
روز پیدا شد و با پنبه زدود
سهراب سپهری-
Eh update kon dige!
ارسال یک نظر