باهار
بعدها فهمیدم که دروغ میگفتی... قصه ننه سرما و عمو نوروز را میگویم... بعدها فهمیدم که حاجی فیروزی که در خیابانها میرقصید و برایمان شعر میخواند که:
ابراب خودم سامبولی بلیکم...
اصلاً هم شاد نبود... پی یک لقمه نان در به در خیابان بود
اما آن موقع با آن خرس کِرِم ، که دو برابر قدم بود و به زور با خودم میکشیدمش این طرف و آن طرف، دنیا برای من همان پرده های بازبود و پنجره های که در آورده بودیشان که شسته شوند و بهار همان سبزه های جونه زده ای بود که هر روز، یواشکی تو، رویش را کنار میزدم تا ببینم کی میآید این عید سبز
ابراب خودم سامبولی بلیکم...
اصلاً هم شاد نبود... پی یک لقمه نان در به در خیابان بود
اما آن موقع با آن خرس کِرِم ، که دو برابر قدم بود و به زور با خودم میکشیدمش این طرف و آن طرف، دنیا برای من همان پرده های بازبود و پنجره های که در آورده بودیشان که شسته شوند و بهار همان سبزه های جونه زده ای بود که هر روز، یواشکی تو، رویش را کنار میزدم تا ببینم کی میآید این عید سبز


2 دیدگاه:
Bitter sweet!
Hello. This post is likeable, and your blog is very interesting, congratulations :-). I will add in my blogroll =). If possible gives a last there on my site, it is about the CresceNet, I hope you enjoy. The address is http://www.provedorcrescenet.com . A hug.
ارسال يک نظر