Sunday، March 09، 2008

باهار

بعدها فهمیدم که دروغ میگفتی... قصه ننه سرما و عمو نوروز را میگویم... بعدها فهمیدم که حاجی فیروزی که در خیابانها میرقصید و برایمان شعر میخواند که:
ابراب خودم سامبولی بلیکم...
اصلاً هم شاد نبود... پی یک لقمه نان در به در خیابان بود
اما آن موقع با آن خرس کِرِم ، که دو برابر قدم بود و به زور با خودم میکشیدمش این طرف و آن طرف، دنیا برای من همان پرده های بازبود و پنجره های که در آورده بودیشان که شسته شوند و بهار همان سبزه های جونه زده ای بود که هر روز، یواشکی تو، رویش را کنار میزدم تا ببینم کی میآید این عید سبز

2 دیدگاه:

Arshia M گفت...

Bitter sweet!

CresceNet گفت...

Hello. This post is likeable, and your blog is very interesting, congratulations :-). I will add in my blogroll =). If possible gives a last there on my site, it is about the CresceNet, I hope you enjoy. The address is http://www.provedorcrescenet.com . A hug.

Stat