بوی سیگارهای پی در پی ات با بوی قهوه ام آمیخته است. قهوه ام را تلخ مینوشم و سرفه میکنم. حتی برنمیگردی. با انگشتانم روی میز ضرب میگیرم سرت را در جهت صدا خم میکنی
هنوز خودم رو نمیشناسم... پروشاتم گویا... در ضمن اینجا ساناز خانوم هم مینویسن... آبی درشتها شاهکار ایشونه... ها بلاگفایی ها هم میتونن تو اون خونه نظر بدن
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر