‏نمایش پست‌ها با برچسب کافی شاپ نوشته ها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب کافی شاپ نوشته ها. نمایش همه پست‌ها

دوشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۵

مهرداد



دستانت را دوست دارم


و نادانی سردرگمی شان را

شنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۵

نسیم

نفس میکشم
چشمهایم را می بندم
وارد ریه هایم میشوی
و آرام آرام
در جانم مینشینی
چشم میگشایم
و ناگاه.... تو نیستی... منم! ه

جمعه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۵



کوچولوها کنار هم نشسته اند و باهم نوک بازی میکنند.
چشمانشان برای هم قصه میگوید
پچ پچ میکنند و میخندند.
حسودی ام میشود... ه
دلم برایت تنگ است.

و دو غریبه:

بوی سیگارهای پی در پی ات
با بوی قهوه ام آمیخته است.
قهوه ام را تلخ مینوشم
و سرفه میکنم.
حتی برنمیگردی.
با انگشتانم روی میز ضرب میگیرم
سرت را در جهت صدا خم میکنی

و دوستم نداری.........از سیگارهایت متنفرم



باد... ورقهایم را
همراه با یادت با خود برد

کفایت مذاکرات

دستهایم را قفل میکنم
و به سادگی نگاهم را از تو میدزدم.
چند روز است در مورد تو ننوشته ام و باید بنویسم.
یادم نمی آید جزئیات را
کافه کتاب را بخاطر می آورم
و دوست داشتنت را....
کافی نیست؟

اسم رمز

نامت مانند معجزه ای کلید لبخند لبهای پسرک فروشنده است.
انگار از طلا ساخته باشندت
نامت مجوز عبور از مرزهای بی نامی است
نام تو....
نام من... است!

Stat