یکشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۳

آسمون نقاشی هام...

بعضی روزها فقط میخوام که دستم رو بلند کنم و خورشید رو از کنار بکشم....
بعضی شبها دلم میگه که برم رو تراس و با قلموم روی تاریکی ستاره های نقره ای بکشم....
اما چیزی که مهمه اینه که وقتی کارم تموم میشه باید کسی رو پیدا کنم که باورم کنه.
تازه آخرشم همیشه میبینم که آسمون همون طوری که بود خوشگل تره...

پنجشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۳

اولین پست 83:

احمقانه است که من اینجا نشستم و میخوام بنویسم ولی تنها چیزی که تو ذهنم چرخ میخوره اینه که خسته ام و دیگر هیچ....
قاعدتا سال جدید باید پر از تغییر باشه ولی روزهای من همون طوریه که بود... خواب خواب و خواب.... همش همین و روزهایی که کش میان و تموم نمیشن یا اگه یه جور دیگه نگاشون کنی انقدر سریع رد میشن که وقت نمیکنم بفهمم یه روز جدید شروع شده.... راستی امروز چندمه؟ اول؛ دوم؛ بیستم؟ شایدم فروردین تموم شده باشه.... چه فرقی میکنه؟ امروزم یه روزه مثل روزهای دیگه و منم یه آدمم مثل آدمهای دیگه و هیچ وقت هیچ اتفاقی نمیوفته....
Well, nothing ever happens round here
خب دیگه اینم از این... راستی فعلا حس وحال نوشتن ندارم تا بعد!
سال نیکی داشته باشین و قلبهاتون بهار باشه....

پنجشنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۲

I moved here, what do you think?

Stat