Monday، March 17، 2008

بلاگ : نوشتن یا ننوشتن... مسئله این نیست

خیلی از کسانی که گذراشان به این بلاگ میافتد حداقل یکبار از نزدیک مرا دیده اند و میشناسند. سالهای سال هست که من سعی کرده ام خود دیوانه ام را یک جایی مخفی کنم. خود روشنفکرم را بگذارم در کوزه و خود احمقم را لابلای کتابهای خوانده و موسیقیهای نشنیده جا بگذارم و بگذارم آدمها فقط آن خودم را ببینند که به نظرشان ساده و نادیدنی میرسد.
از کتابهای به ندرت نوشته ام و یا از فیلمهایم... از موسیقیهایی که دوست میدارم شاید کمی بیشتر... از ترسهایم و رویاهایم اندکی هست... اما...
امروز بلاگ دوستی را میخواندم... به رسم رفاقت و از سر کنجکاوی... اینجا نمیآید اما گمان نمیکنم گذاشتن نامش هم درست باشد... نوشته بود که بلاگ مد جدید بوروژاهای ایران است که درش پوچیشان را نشان دهند. نه با این عبارت البته که هرچه هست پخته تر از من مینویسند... و ناگهان به شدت حس کردم که درست است... من خرده بوروژا که نه روشنفکر تلقی میشوم و نه جاهل مسلکم دلخوشی زندگی ام نوشتن است و بس... قبلترها برای آن دفترچه کوچکم مینوشتم. الان در بیست جای مختلف با بیست شکل مختلف مینویسم.
قرار نبوده که نویسنده مشهوری باشم تا عشق به نوشتن داشته باشم... مثل آقاجان یا دایی شاهی که شاعران معروفی نبودند اما هنوز بعضی وقتها شعرهایشان را میشنونم به نام گمنام.
از چهارده سالگی ام هم که در ان همه دختراها شاعر و رومانتیک هستند، سالیان دوری میگذرد... و این تبم همچنان هست
اتفاقاً بلاگ خارج از مد خرده بوروژایی برای من یک زندگی است... مجال دیگری است برای زندگی دیگر

Sunday، March 09، 2008

باهار

بعدها فهمیدم که دروغ میگفتی... قصه ننه سرما و عمو نوروز را میگویم... بعدها فهمیدم که حاجی فیروزی که در خیابانها میرقصید و برایمان شعر میخواند که:
ابراب خودم سامبولی بلیکم...
اصلاً هم شاد نبود... پی یک لقمه نان در به در خیابان بود
اما آن موقع با آن خرس کِرِم ، که دو برابر قدم بود و به زور با خودم میکشیدمش این طرف و آن طرف، دنیا برای من همان پرده های بازبود و پنجره های که در آورده بودیشان که شسته شوند و بهار همان سبزه های جونه زده ای بود که هر روز، یواشکی تو، رویش را کنار میزدم تا ببینم کی میآید این عید سبز

Saturday، March 01، 2008

پرده ها

روشنایی های روز را تبدیل کرده ام به تاریکی شب... البته هر دو واقفیم به درد... اما تو
بردی

Stat